دانلود پایان نامه درباره رفتار انسان، سلسله مراتب، کودک خردسال

داد مي دهد”. (شولتز و شولتز ،1988، ترجمه سيد محمدي ،1379)
طبيعي است که شخصيت در مفهوم کلي خود شامل مزاج ، خوي، استعداد ، هرسه خواهد بود اما قبل از اينکه اصطلاح شخصيت به کار رود اين الفاظ يعني مزاج و خوي و نيز منش و نفس به عنوان واژه هاي شخصيت به کار رفته و در حال حاضر نيز در مواردي به کار مي روند (گروسي ، 1380).
مزاج47: از قديمي ترين الفاظ به کار رفته به جاي شخصيت است که به عنوان ميل سرشتي شخص براي واکنش به محيط به گونه خاص وسيله اي در تعيين ساختمان شخصيتي فرد در نظر گرفته مي شود . مزاج نوعي استعداد قلمداد مي شود و مفهومي پايدارتر نسبت به منش است . واژه مزاج مترادف خلق و خوي قلمداد مي شود . شخصيت تا مدتي در مقابل هوش قرار داشت . هوش جنبه آزادي و شخصيت جنبه عاطفي فرد تلقي مي شد و به همين جهت مفهوم شخصيت مترادف خلق و خوي و مزاج قلمداد مي گرديد (گروسي ، 1380).
خلق48: حالت هيجاني پايدار را گويند که بر تجربه کلي شخص تأثير مي گذارد . اما هيجان49 حالتهاي ناپايدار و واکنشهاي کوتاه مدت گفته مي شود(همان منبع) .
منش50: در کشورهاي اروپايي منش را مترادف شخصيت به کار مي برند اما در ميان اختلافات از واژه شخصيت استفاده مي کنند و آنرا اختلاف شخصيتي مي نامند . در تعريف منشگفته مي شود “هرنوع علامت، کيفيت ، خاصيت يا صفتي که چيزي يا جرياني را از چيزها و اشخاص و حوادث ديگر جدا مي کند .” هرکسي داراي منش است ولي اين منش به اعتبار خصوصيتي که در هر فرد پيدا مي کند ، به او وضع و حالي مخصوص مي دهد و از ديگران ممتازش مي سازد که آن را منش يا شخصيت اختصاص مي نامند . دانشمندان زيادي از منش تعاريفي ارائه داده اند که از آن جمله ميتوان به موارد زير اشاره کرد : والن عقيده داردکه :”منش روش عادي و ثابت واکنش مخصوص هر فرد آدمي است ” لالاند51 منش را اينگونه تعريف مي کند :”مجموعه روشهاي عادي احساس و رفتاري است که فردي را از فرد ديگر متمايز مي سازد “(همان منبع).
روانکاوان منش را به صفات اصلي و اساسي اطلاق مي کنند که در طول زندگي پيوسته به صورت اوليه باقي مي ماند و براي ساير صقات و عادات ، زمينه موثر تشکيل مي دهند . از اين رو گفته مي شود منش ، نه همه شخصيت ، بلکه استخوان بندي و هسته مرکزي آن است . اکتسابات ، منش را از بين نمي برد ولي آنرا به صورت مخصوص در مي آورد . منش به فرد اجازه نمي دهد که آينده خود را به دلخواه خود برگزيند و بسازد . هر منش در حدود امکانات مي تواند آدمي را به راههاي متعدد و محدود هدايت کند . بنابراين منش به حافظ (شاعر نامي ايران) اجازه نمي دهد نادر بشود و برعکس . اما حافظ مي توانست به جاي شاعر ، فيلسوف يا نقاش يا هنرمند ديگري شود و نادر مي توانست يک ورزشکار ، يک مشت زن و يا کشتي گير باشد (گروسي، 1380).
روان شناسان اروپايي لفظ منش را ترجيح مي دهند و روانشناسان امريکايي لفظ شخصيت را . اين امر شايد دليل جالبي داشته باشد . پرسونا52 به معني ماسک و کاراکتر به معني چيزي حک شده است . يعني صفات سطحي و رفتار آشکار را معلوم مي دارد کاراکتر ساختمان رواني و عميق و ثابت و اساسي را به ذهن مي آورد . روانشناسان امريکايي بيشتر به محيط و تأثيرات آن توجه دارد اما روان شناسان اروپايي بيشتر به مطالعه آنچه در طبيعت آدمي ، فطري و در عمق هستي او و تقريبا ثابت و تغيير ناپذير مي باشد ، مي پردازد(همان منبع) .
اروپائيان نيز از تأثيرات محيط غافل نيستند و معتقدند منش هميشه ثابت و لاينتغير نمي ماند بلکه در سنين مختلف زندگي دگرگون مي شود منش نيز با گذشت زمان مانند قد تغيير مي کند . مثلا گفته مي شود از حيث منش کودک خردسال بيرنگ است، کودک خونگرم است ، جوان آرزو پرور است ، مرد سالخورده بي درد است و بدين ترتيب کاراکتر53 معني خلق و خوي را نيز مي دهد .
2-2-2-ديدگا هاي شخصيت :
ديدگا هاي شخصيت را به شش دسته بزرگ تقسيم مي کنند :
1-ديدگاهاي روان پويشي
2-ديدگاه هاي پديدار شناختي
3-ديدگا هاي شناختي
4-ديدگاه هاي رفتاري
5-ديدگاه هاي اجتماعي شناختي
6-ديدگاه هاي صفات
2-2-2-1- ديدگاه روان پويشي54 :
در ديدگاه روان پويشي تأکيد مي شود که رفتار انسان ، حاصل تأثير متقابل انگيزه ها ، سائق ها ، و نيازها و تعارضات است (گالوپ، 1986) . اين نظريه انسان در نظامي از انرژي مي داند . و ماهيت هر نظام نيز اين است که انرژي در آن جريان پيدا مي کند و از مسير اصلي محرف مي شود و يا لبريز مي گردد . اما در همه اين موارد مقدار انژي ثابت است . اما به غير از اينکه انسان نظامي از انرژي است مانند ساير حيوانات تحت تأثير غريزه يا سائق جنسي و پرخاشگري قرار دارد . (پروين و جهن ، 2001، ترجمه کديور و جوادي، 1373) .
ديدگاه پديدار شناختي55 :
تأکيد اصلي نظريه هاي پديدار شناختي شخصيت بر چگونگي نگرش فرد در مورد دنياي پيرامونش در حال حاضر است . اين تأکيد همواره با يک ملاحظه آينده نگرانه در مورد توانايي افراد به منظور دستيابي به استعداد هاي بالقوه خود خواهد بود . در ديدگاه پديدار شناختي که نظريه پردازاني همچون راجز گلدشتاين و مازلو آن را رهبري مي کنند باور بر آن است که درک هر فرد از جهان يگانه و منحصر به فرد است . انسانها همانگونه در برابر محيط از خود واکنش نشان ميدهند که آن را درک مي کنند (فيلدمن56، 1999) . در واقع رويکرد پديدار شناختي بر خلاف تأييد ديدگاه روان پويشي بر سائق ها غرايز و تأکيد بر سالهاي اوليه در رشد شخصيت ادراک ، احساس و گزارشهاي فردي ، خود شکوفايي و فرايند تغيير تکيه دارد .
ديدگاه شناختي 57:
يکي از نظريه هاي ديدگاه شناختي ، نظريه سازه فردي کلي است . يک سازه شيوه نگريستن فرد به رويدادهاي موجود زندگي اوست يا به عبارت ديگر ، شيوه تبيين ، تعبير و تغيير آن فرد از جهان است . بر اساس اين ديدگاه يک شخص جهان خود را مي جويد و آن را به همان طريقي که يک دانشمند عمل مي کند ، سازمان مي دهد يعني ابتدا فرضيه هاي مختلفي درباره جهان مي سازد و بعد اين فرضيه ها را در برابر واقعيات تجربي خود آزمون مي کند . مردم همه رويدادها را در جهان خود مشاهده و بعد آن را تفسير مي کنند . اين تغيير ، يا ساختن تجربه نماينده ديدگاه يگانه فرد از آن رويدادها است (کريمي ،1375) . بنابراين در اين ديدگاه آدميان همه بمنزله دانشمندان تلقي مي شوند که در مواجهه با پديده هاي زندگي خود نخست فرضياتي را مطرح مي سازند . آنگاه به جمع آوري اطلاعات مي پردازند تا فرضيات خود را آزمون و صحت و سقم آنها را مشخص سازد .
رويکرد رفتاري58:
در رويکرد رفتاري که ريشه در نظريه هاي يادگيري دارند باور براين است که اولاّ ، همه رفتارهاي انسان يادگرفته شده اند . ثانياّ براي آزمون فرضيه هايي که پيرامون شخصيت ساخته مي شوند عينيت و دقت ضروري است (فيلدمن ، 1999) بر اساس اين ديدگاه همه رفتارها آموخته مي شوند و هيچ رفتاري ادامه پيدا نمي کند مگر آنکه تقويتي به دنبال داشته باشد (هرگنهان و اولسون ، ترجمه سيف،1374) .
-ديدگاه اجتماعي شناختي :
نظريه شناخت اجتماعي مبتني بر الگوي علي سه جانبه رفتار ، محيط و فرد است . اين الگو به ارتباط متقابل بين رفتار ، اثرات محيطي و عوامل فردي (عوامل شناختي،عاطفي و بيولوژيک) که به ادراک فرد براي توصيف کارکردهاي روان شناختي اشاره دارد تأکيد مي کند . بر اساس اين نظريه افراد در يک نظام عليت سه جانبه بر انگيزش و رفتار خود اثر مي گذارند . باندورا (1997) اثرات يک بعدي محيط بر رفتار فرد که يکي از فرضيه هاي مهم روان شناسان رفتارگرا بوده است ، را رد کرد . انسانها داراي نوعي نظام خود کنترلي و نيروي خود تنظيمي هستند و توسط آن نظام بر افکار ، احساسات و رفتارهاي خود کنترل دارند و بر سرنوشت خود نقش تعيين کننده اي ايفا مي کنند . بدين ترتيب رفتار انسان تنها در کنترل محيط نيست بلکه فرايندهاي شناختي نقش مهمي در رفتار آدمي دارند . عملکرد و يادگيري انسان متأثر از گرايش هاي شناختي ، عاطفي و احساسات ، انتظارات ، باورها و ارزش هاست . انسان موجودي فعال است و بر رويدادهاي زندگي خود اثر مي گذارد . انسان تحت تاثير عوامل روان شناختي و به طور فعال در انگيزه ها و رفتار خود اثر دارد . بر اساس نظر “باندورا” افراد نه توسط نيرو هاي دروني رانده مي شوند، نه محرکهاي محيطي آنها را به عمل سوق مي دهند ، بلکه کارکردهاي روان شناختي ، عملکرد ، رفتار ، محيط و محرکات آن را تعيين مي کند (زيمرمن،2002، به نقل از محمدي،1386).
در نظريه اجتماعي – شناختي باور بر آن است که رفتار از طريق مشاهده رفتارهاي ديگران و با تئجه به پيامدهاي مثبت و منفي آن رفتارها آموخته ميشود اما بر اساس اين ديدگاه انسان ياد مي گيرد که اهداف مناسبي براي خود تعيين کند و با تحسين يا انتقاد از خود ، خويشتن را پاداش دهد و يا تنبيه کند . انسان اينکار را با مشاهده سرمشق هايي که به اين رفتار مشغول اند و با دريافت تقويت مستقيم به خاطر اين رفتارها انجام مي دهد . بنابراين رفتار به دليل نتايجش نگهداري و حفظ مي شود . ولي اين نتايج تنها شامل يادداشتهاي بيروني نيست بلکه پاسخهاي دروني مانند تحسين يا احساس گناه را نيز در برمي گيرد .(پروين، ترجمه کديور و جوادي ،1373) .
-ديدگاه صفت :
نظريه پردازان صفات در مورد نحوه ايجاد صفاتي که شخصيت انسان را مي سازد از يکديگر متفاوتند اما در اين امر توافق دارند که صفات ، عنصر اصلي شخصيت انسان را تشکيل مي دهند . همچنين نظريه پردازان صفات توافق دارند که رفتار انسان و شخصيت وي را مي توان در يک سلسله مراتب سازماندهي کرد . توضيح اين سلسله مراتب با استفاده از کار آيزنک59 در زير آمده است . آلپورت و آدبرت بين صفات شخصيت و ساير بخش هاي مهم تحليل در تحقيقات شخصيت ، تفاوت قائل شده اند ، اين دو مولف ، صفت را چنين تعريف کرده اند : “آمادگي شخصيتي و فراگير که شامل حالتي پايدار تطابق فرد با محيط است ” (پروين، ترجمه کديور و جوادي ،1373)
گيلفورد60 شخصيت يک فرد را به منزلي منظومه اي تخصصي از صفات مي داند (ماي لي ، 1369) در اينجا سه نظريه و تحقيقاتي را که در جهت تبيين ابعاد اساسي صفات شخصيت هستند معرفي مي شود :
نظريه گوردن آلپورت درباره صفات :
اولين اثر آلپورت که به همراه برادر بزرگتر او فلويد61 نوشته شد بر صفات به عنوان ابعاد با اهميت شخصيت تأکيد داشت (آلپورت و آلپورت 1921، به نقل از پروين، ترجمه کديور و جوادي ،1373) .
آلپورت بر اين عقيده بود که صفات ، واحد هاي اصلي شخصيت اند به اعتقاد او صفات واقعيت دارند و پايگاه آنها در سيستم عصبي انسان است . او صفات را با توجه به سه ويژگي تعريف کرد که عبارتند از : فراواني شدت و فراگير بودن آن در موقعيت هاي مختلف . آلپورت صفات را به صفات اصلي62 ، صفات محوري 63 و آمادگي ثانويه64 تقسيم مي کند . به نظر او صفت اصلي ، بيانگر يک آمادگي فراگير و مشخص در زندگي فرد است و در واقع اعمال هر افراد تحت تاثير آن قرار مي گيرد . صفات محوري آمادگي است که ميزان فراگير بودن آنها از صفات اصلي کمتر است و صفات ثانويه نشان دهنده آمادگي هايي است که حداقل فراگير ، همساني و قابليت مشاهده را دارند به عبارت ديگر افراد داراي صفاتي هستند که از نظر فراگيري در درجات مختلفي قرار گرفته اند . (پروين، ترجمه کديور و جوادي ،1373)
نظريه سه عاملي هانس ، جي . آيزنک65 (1997-1916)
نظريه آيزنک تحت تاثير پيشرفتهاي روش شناختي در شيوه آماري تحليل عاملي ، تيپ شناسي کرچمر و يونگ تحقيقات آزمايشي پاولف در شرطي شدن کلاسيک و نظريه يادگيري روانشناس آمريکايي کلارک هال قرار داشته است . آيزنک در تحقيقات اوليه خود به دو بعد شخصيت رسيد که آنها را درونگرا-برونگرا و روان آزرده خو66 ناميد .

دیدگاهتان را بنویسید