منابع پایان نامه با موضوع هوش هیجانی، پردازش اطلاعات، سلسله مراتب

دانلود پایان نامه

علمي در اين حوزه گسترش پيدا كرد. اين كتاب پر فروش‌ترين در سطح دنيا، در تيراژ بالا انتشار يافت. مجله تايمز براي ناميدن مفهوم هوش هیجانی از EQ استفاده كرد. تعدادي از مقياس‌هاي شخصيت تحت عنوان هوش هیجانی منتشر شدند.
از سال 1998 تا كنون تحقيق بر روي هوش هیجانی و نهادينه شدن آن در محافل علمي
به موازات ابداع آزمونهاي جديد براي سنجش هوش هیجانی و چاپ مقاله‌هاي پژوهشي در اين زمينه، چندين تحقيق جهت شفاف ساختن مفهوم هوش هیجانی در حال انجام مي‌باشد.
منبع: (سياروچي و همکاران،1383، صص 25-24)

2-2-5- هوش هیجانی و بهره ي هوشي18
هوش هیجانی و بهره ي هوشي قابليت هاي متضادي نيستند. بلکه بيشتر ميتوان چنين گفت که متمايزند. همه ما ترکيبي از هوش و عاطفه داريم، افرادي که داراي بهره ي هوشي بالا و هوش هیجانی بسيار ضعيف(يا بهره ي هوشي پايين و هوش هیجانی بالا) باشند. علي رغم وجود نمونه نوعي، نسبتاً نادرند(دولويکس وهيگس19، 2000، ص347).
فردي که فقط از نظر بهره ي هوشي (IQ) درسطح بالا قرار دارد ،ولي فاقد هوش هیجانی است، تقريباً کاريکاتوري از يک آدم خردمند است ؛ در قلمرو ذهن چيره دست است، ولي در دنياي شخصي خويش ضعيف است. افرادي که هوش هیجانی قوي دارند، از نظر اجتماعي متعادل، شاد و سر زنده اند و هيچ گرايشي به ترس و نگراني ندارند و احساسات خود را به طور مستقيم بيان کرده و راجع به خود مثبت فکر ميکنند. آنان ظرفيت چشم گيري براي تعهد، پذيرش مسئوليت و قبول چارچوب اخلاقي دارند و دررابطه ي خود با ديگران بسيار دلسوز و با ملاحظه اند و از زندگي هیجانی غني و سرشار و مناسبي برخوردارند، آنان همچنين باخود بسيار راحت برخورد ميکنند(الله وردي،1383، ص 21).
ريون بار-آن(1999) در پي يافتن پاسخي براي اين سوال که چرا برخي از افراد نسبت به برخي افراد ديگر در ابعاد مختلف زندگي موفق ترند، به تحقيقات بسياري دست زده است. اين سوال لزوم مرورکلي عواملي که تصور مي شد موقعيت کلي را رقم ميزنند و سلامت هيجاني را موجب ميشوند، ايجاد مي کند. بار-آن دريافت که تنها کليد موفقيت و تنها عامل پيش بيني کننده ي آنها هوش عقلي نيست بلکه بايد در جستجوي عوامل ديگري بود. براساس مطالعات دانيل گولمن در بهترين شرايط همبستگي اندکي(7%)بين هوش عمومي و برخي از ابعاد هوش هیجانی وجود دارد. بطوريکه ميتوان ادعا کرد آنها عمدتاً ماهيت مستقل دارند. وقتي افراد داراي بهره هوشي بالا درزندگي تقلا ميکنندو افراد داراي هوش متوسط به طورشگفت انگيزي پيشرفت مي کنند، شايد بتوان آن را به هوش هیجانی بالاي آنان نسبت داد.
بنابراين، فردي که قابليت هاي هیجانی بالا دارد از بخش احساسي مغز خود به خوبي بهره مي گيرد. در مقايسه با فردي که هوش عقلي در سطح مشابه دارد اما فاقد هوشياري لازم هیجانی است درزندگي و ارتباطات خود موفق تر عمل مي کند،درمقابل استرس و مشکلات مقاوم است وذهني پويا در برابر چالش ها دارد. اين امر اهميت هوش هیجانی را در مقايسه با هوش عقلي نشان مي دهد.

2-2-6- مقايسه هوش هیجانی و عقلي
بهترين حوزه مناسب براي مقايسه هوش هیجانی و هوش عقلي محيط کار است زيرا فرد در محيط کارخود علاوه برتوانمنديهاي علمي(كه از هوش عقلي نتيجه مي شود) از قابليتهاي هیجانی خود نيز استفاده مي كند. از اين رو، در حوزه توسعه منابع انساني در سازمانها مفهوم هوش هیجانی به كار گرفته شده است تا به مهارتهاي عاطفي، علاوه بر قابليتهاي تخصصي، توجه شود.
بر اساس تحقيقات، هوش عقلي حداكثر 10 درصد بر عملكرد و موفقيت تأثيردارد (مخصوصا در حوزه مديريت)؛ البته تحقيقات رابرت امرلينگ20 و دانيل گلمن (2003) بيان مي كنند كه هوش عقلي نسبت به هوش هیجانی پيشگوي بهتري براي كار و عملكرد علمي فرد است. اما زماني كه اين سوال مطرح مي شود آيا فرد مي تواند در كار خود بهترين باشد و يا مديري لايق باشد؟ در اينجا هوش هیجانی معيار بهتري است، هوش عقلي احتمالاً براي به دست آوردن اين جواب كارايي كمتري دارد. گلمن نيز در كتاب جديد خود به نام كار با هوش عاطفي (1998) بر نياز به هوش هیجانی در محيط كار، يعني محيطي كه اغلب به عقل توجه مي شود تا قلب و احساسات، تمركز مي كند. او معتقد است نه تنها مديران و رؤساي شركتها نيازمند هوش هیجانی هستند، بلكه هر كسي كه در سازمان كار مي كند نيازمند هوش هیجانی است(مْرِي21، 1998 ، ص 2).
اما هرچه درسازمان به سمت سطوح بالاتر مي رويم اهميت هوش هیجانی در مقايسه با هوش عقلي افزايش مي‌يابد. دراين زمينه گلمن و همکاران او معتقدند که هوش هیجانی در تمامي رده هاي سازماني کاربرد زيادي دارد، اما در رده هاي مديريتي اهميتي حياتي مي يابد. آنان مدعي هستند هوش هیجانی تا حدود 58 درصد بهترينها را در موقعيت رهبري ارشد از ضعيف ترينها جدا مي سازد و مشخص مي كند. زيرا شرايطي كه در رأس سلسله مراتب سازماني به وجود مي آيند، سريعتر گسترش مي يابند، چرا كه هر كسي به مدير و فرد بالا دست خود نگاه مي كند. افراد زير دست رفتارهاي هیجانی خود را از مديران مي آموزند. حتي هنگامي كه مدير را نمي توان زياد رؤيت كرد (مثل مديري كه در پشت درهاي بسته در طبقات بالاتر كار مي كند) نگرش او برحالات زير دستانش تأثير مي گذارد. به همين علت است كه هوش هیجانی از اهميت زيادي براي يك رهبر برخوردار است(گلمن و همکاران، 2001 ، ص 47).
بنابراين، اين مهم بايد مدنظر قرارگيرد که در سازمانها هوش عقلي تنها ابزار مقايسه افراد نيست، چرا که در محيطهايي که انسانها فعاليت دارند قابليتهاي
عاطفي، درک افراد از احساسات خود و ديگران و توانمنديهاي آنان در ارتباطات عوامل مهمي هستند که بايد مدنظر قرار گيرد. دراين بين ارتباطات از اهميت ويژه اي برخورداراست زيرا توانمنديهاي اجتماعي بخش مهم هوش هیجانی و درواقع عينيت بخش هوش هیجانی است. رابطه هوش هیجانی و اثربخشي مديران: برخي از مديران به خاطر رابطه ضعيف خود با ديگران قادر نيستند بازخورد دريافت كنند و به بازخوردها پاسخ درست بدهند. مديران اثربخش و موفق تقريبا در تمام جنبه ها با اين مديران متفاوت هستند. آنان نقش رهبر را ايفا مي كنند، بنا به نظر گلمن رهبر قوي و مؤثر، كسي است كه الهام بخش است، انگيزه ايجاد مي كند و تعهد به وجود مي‌آورد، قابليتهاي هوش هیجانی خود را به طور پيوسته تقويت مي كند و با توجه به نياز، سبكهاي رهبري خود را تغيير مي دهد(ديربورن22، 2002 ، ص 1). مديران موفق برانگيزاننده هاي خوبي هستند. در يك كلام، مديران موفق تأكيد بر ارتقاي هوش هیجانی و پرورش قابليتهاي هیجانی دارند (ميلر23، 1999 ، ص: 2).

2-2-7- ديدگاههاي مختلف مربوط به هوش هیجانی و مؤلفه‌هاي آن
پترايدس و فارنهام24(2001و 2000) دو ساختار متفاوت از هوش هیجانی را بر اساس روش عملياتي کردن آن ارائه كردند.
اولي هوش هیجانی مبتني بر صفات شخصي ناميده شد که با نوع خاصي از يک عملکرد مرتبط بود و بوسيله ي آزمون هاي خود سنجي، مورد سنجش قرار گرفت. دومي هوش هیجانی مبتني بر توانمندي ناميده شدکه با توانايي واقعي ارتباط داشت و نسبت به آزمون هاي مبتني بر خصيصه، بوسيله آزمون هاي عملکردي،ارزيابي مي شود (وارويک و نتل بک25،:2004 ، ص1092).
الف – هوش هیجانی مبتني بر توانمندي
اين رويکرد بر اساس مدل ماير و همکارانش از هوش هیجانی شناخته شده است(داي26 و ديگران، 2002، ص 11). مدل هاي توانمندي هوش هیجانی را در يک شيوه ي مشابه با هوش شناختي(به عنوان مثال بهره ي هوشي) مفهوم سازي مي کنند. تصور مي شود هوش هیجانی در طول زمان توسعه پيدا مي کند، با مقياس بهره ي هوشي (IQ) همبستگي دارد و با آزمونهاي بر مبناي عملکرد قابل اندازه گيري است(روزتي و سياروچي27، 2005 ، ص 389).
ب – هوش هیجانی مبتني برصفات شخصي(ترکيبي)
اين رويکرد براساس مدل هاي محققاتي چون گلمن(1996؛1995) و بار-آن (1997) شناخته شده است (داي و ديگران،2002 ، ص 11).
در اين رويکرد که به ديدگاه ترکيبي نيز مشهور است هوش هیجانی را با ديگر توا نمندي ها و ويژگي هاي شخصيتي مانند انگيزش ترکيب مي کند.
اين ديدگاه در بررسي هوش هیجانی تحت الشعاع متغير هاي شخصيتي(نظير همدلي و تكانشي بودن) و ساختارهايي که همبستگي بالقوه با آنها دارند(مانند انگيزش، خود آگاهي و اميد واري) قرار مي گيرد، برعكس در ديدگاه پردازش اطلاعات(ديدگاه توانمندي)بيشتر بربخش هاي سازنده هوش هیجانی و رابطه ي آن با هوش سنتي تأکيد مي شود.
بر عکس مدلهاي توانمندي، مدل هاي ترکيبي شامل دو مدل غيرشناختي28(بار- آن، 1997) و مدل مبتني بر قابليت (گلمن، 1995) هستند. مدل هاي ترکيبي با مدل هاي سنتي شخصيت همپوشي و هم بستگي دارند و روش اوليه شان در سنجش هوش هیجانی خود سنجي است(روزتي و سيارووچي، 2005 ، ص 389).

2-2-7-1- مفاهيم اساسي هوش هیجانی از ديدگاه گلمن
گلمن هوش هیجانی را در دو حوزه تجزيه و تحليل كرد:
شايستگيهاي شخصي: چگونه خودمان را مديريت كنيم.
شايستگيهاي اجتماعي: چگونه ارتباطات خود را مديريت كنيم.
هر كدام يك از اين دو حوزه‌هاي وسيع، شامل تعدادي شاخص مخصوص مي‌باشد كه در جدول 2-2 آمده است.
جدول2-2: مؤلفه‌هاي هوش هیجانی از ديدگاه گولمن
شايستگي هاي اجتماعي
شايستگي هاي شخصي
همدلي
خود آگاهي
مهارت اجتماعي
خود تنظيمي(خودکنترلي)

انگيزش( خود انگيزي )
منبع:(كي يراستد، 1999، ص 8)

الف) خود آگاهي
خودآگاهي گاه به معناي تعمق در خود، متمرکز ساختن توجه بر تجربة شخصي خود، و به بياني ديگر مراقبه نيز تعريف مي شود. اين آگاهي نسبت به احساسات، تواناييِ هیجانی اساسي‌اي است كه ديگر توانايي‌ها، از قبيل خويشتن‌داري عاطفي، بر پاية آن بنا مي‌شوند. خود آگاهي اولين جزء تشکيل دهنده‌ي هوش هیجانی است. خود آگاهي يعني داشتن درکي عميق از عواطف، نقاط قوت، نقاط ضعف، نيازها و انگيزه‌هاي خود. افرادي که خودآگاهي قوي دارند، نه بيش از حد نقّاد و نه غير واقع‌بينانه اميدوارند، بلکه با خود و ديگران صادق هستند. افرادي که از درجه بالايي از خود آگاهي برخوردارند، چگونگي تأثير احساسات خويش را بر خود، ديگران و شغل خود تشخيص مي‌دهند. فردي که خودآگاهي ندارد، مستعد اتخاذ تصميماتي است که با زير پا گذاشتن ارزش‌هاي نهان، نشان از آشفتگي دروني دارد. افراد برخوردار از خودآگاهي بالا قادرند با صحت و دقت و بي‌پرده(اگر چه نه الزاماً افراطي و اعتراف‌گونه)درباره عواطف خود و تأثيري که بر شغل خود دارند، صحبت کنند. يکي از نشانه‌هاي بارز خودآگاهي، يک احساس خود انتقادي توأم با شوخ‌طبعي است. افراد خودآگاه محدوديت‌ها و نقاط ضعف خود را مي‌شناسند و به راحتي در مورد آن صحبت مي‌کنند و غالباً اشتياق زيادي نسبت به انتقاد سازنده نشان مي‌دهند. افراد خودآگاه را مي‌توان از اعتماد به نفس آن‌ها نيز شناسايي کرد. آن‌ها شناخت روشني از توانايي‌هاي خود دارند. آنها به دنبال چالشي نمي‌روند که مي دانند به تنهايي از عهده‌ي آن بر نمي‌آيند. آن‌ها در محدوده‌ي توانايي‌هاي خودشان عمل مي‌کنند(گلمن، 1383، ص 65-64).
ب) خودكنترلي
حس تسلط بر نفس خود، يعني توانايي مقاومت در مقابل طوفان‌هاي هيجاني كه سرنوشت برپا مي‌دارد، به جاي «بردة‌هوس» بودن، از زمان سقراط، به عنوان صفتي پسنديده مطرح بوده است. دوبوا29 فرهيخته‌ي يوناني، لغت يوناني باستاني “Sophresyne” را كه معادل آن بوده است، به معناي «تفكر و هوش در اداره‌ي زندگي شخصي، تعادل و خردِ متعادل» ترجمه كرده است. رومي‌ها و كليساي قديمي ميسحيت آن را “Temperntia” خوانده‌اند كه به معناي كف ‌نفس و فرونشاندن هيجان‌هاي افراطي بوده است. هدف، دستيابي به تعادل است نه سركوب كردن هيجان‌ها. هر احساسي در جاي خود، ارزش و اهميت خاص خود را دارد. زندگي بدون شور و احساسات، به زمين باير سنگيني مي‌ماند كه سرشار از بي‌حاصلي است، و از غناي زندگي بريده و مجزا گرديده است. اما به نظر ارسطو، احساس مناسب مطلوب است، يعني احساسي كه با موقعيت تناسب دارد.
نشيب و فرازها چاشني زندگي هستند، اما مي‌بايد در حد

دیدگاهتان را بنویسید