— (190)

قبل از تولد جرم شناسی و سازمان دهی آن به عنوان یک رشته مطالعاتی علمی، یک دوره طولانی غیر علمی وجود داشته است. تاریخ تفکر جرم شناسی در کشورهای غربی با فیلسوفانی چون افلاطون، ارسطو، و با تراژدی نویسان یونانی چون آشیل، اوریپید و سوفکل آغاز گردید. این تفکر از مکاتب رومی (مثل مکتب سنک)، مسیحیت (کتاب جهنم دانته)، دوره رنسانس (توماس مور و کتاب سراب او)، و دوره کلاسیک (شکسپیر و رسین) گرفته تا فیلسوفان دوره روشنگری (از قبیل منتسکیو، ولتر، روسو و بکاریا) ادامه می یابد. بعد از این دوره و پس از این دانشمندان، عصری آغاز می گردد که می توان آن را عصر «ما قبل لمبروزو» توصیف کرد. در این عصر همه چیز در علوم مربوط به انسان متمرکز می گردد (جمجمه شناسی، زیست شناسی، روانپزشکی، آمار و جامعه شناسی) و پس از آن دوره جدیدی شروع می شود که طی آن پدیده مجرمانه با عنایت و با توسل به روش «مشاهده و تجربه» بررسی می گردد. در سال 1876 کتاب «انسان بزهکار» توسط لمبروزو منتشر شد که نقطه آغاز «جرم شناسی علمی» تلقی می شود.
نام هر رشته ی مطالعاتی عموما به گونه ای برگزیده می شود که به خودی خود هم بیانگر محتوای آن رشته باشد و هم حدود آن را مشخص کند؛ مانند نام «جرم شناسی» که به خوبی گویای محتوا و حدود این رشته است. زیرا این عنوان از دو جزء صریح «جرم » و «شناسی و شناخت» تشکیل شده و بنابراین خواننده متوجه می شود که مراد، شناخت ماهیت جرم و چگونگی تکوین آن در خارج از اصول حقوق کیفری حاکم بر آن است. از سوی دیگر، همین عنوان روشن می کند که موضوع مطالعه فقط جرم است و سایر تاسیسات حقوق کیفری یا عوامل اجتماعی، برای شناخت بهتر این پدیده ی اجتماعی- حقوقی مورد مطالعه قرار می گیرند.
یافته های مطالعات و تحقیقات جرم شناختی نیز در سه اخیر بی تردید حقوق کیفری را تحت تاثیر آورده های خود قرار داده است. سازوکارهای قضازدایی، جرم زدایی و کیفری زدایی، جملگی در جهت محدود کردن دامنه مداخله نظام کیفری و سهیم کردن سایر نظامهای حقوقی در مبارزه با بزهکاری، مورد اقبال بسیاری از قانونگذاران واقع شده است.
جرم شناسی به عنوان شاخه ای از علوم اجتماعی به دلیل تحول سریع علم در قرن اخیر سعی در شناخت علمی قسمتی از مسائل تخیلی بشر کرده و بویژه هم خود را بر توجه به علل وقوع جرم معطوف داشته است بی آنکه گرفتار تخیلات تازه ای شود و یا دستخوش پیش داوریهای زودگذر گردد. در این راه جرم شناسان نه مدعی شناخت همه علتها هستند و نه امیدوار به نتیجه بخش بودن همه درمانها، بلکه کوشش ایشان در حد امکان و استطاعت کمک به دیگر علما، کارشناسان و متخصصان علوم انسانی و اجتماعی است تا بتوانند اولا با شناختن علل جرم، اقدامات پیشگیرنده ای برای مصونیت جامعه از بزه پیدا نمایند و با تفسیر و تجربه نتایج حاصله در تکمیل این اقدامات موفق شوند ثانیا انسان مجرم را بشناسند و بدانند برای چه مرتکب جرم شده و چگونه می توان او را برای بازگشت به جامعه را بشناسند و بدانند برای چه مرتکب جرم شده و چگونه می توان او را برای بازگشت به جامعه آماده کرد، ثالثا مجازاتها و بخصوص زندان را با اقداماتی جدی به محیطی درمانی و تربیتی تبدیل کنند تا کیفر بیش از آنکه جرم پرور باشد، اصلاح کننده گردد، که نتیجه این شناخت و درمان هم به نفع مرتکب جرم است و هم جامعه را مصون خواهد داشت و نیز تلش نمایند تا از تدابیر و اقداماتی پیشگیرنده به جای مجازاتها بهره گیری کنند.
به اعتقاد ما هراس از شناخت درد ما را از برخورد با واقعیات دور می سازد، چه ناشناخته رها کردن ناهنجاریها از ترس مورد سوال قرار گرفتن و عدم توانائی برای پاسخ دادن بیشترهراس انگیز است تا شناختن خلل ها و آسیب ها و درمان آنها.
دنیای امروز بی شک دنیای علم و دانش، اندیشیدن و بهره برداری از اندیشه دیگران است. پیشرفت جوامع به میزان بهره وری از این ثروت بی کران خدادادی بستگی دارد. بشر در قلمرو مبارزه با جرم و کنترل آن نظیر سایر قلمروهای علوم، محتاج اندیشیدن و کشف راههای علمی و مقابله با جرم است. دانش جرم شناسی به عنوان یکی از شاخه های اساسی علوم جنایی با اساس قرار دادن کرامت انسان و تاکید بر حفظ حقوق متهم، وظیفه مبارزه علمی با پدیده مجرمانه را عهداه دار است. علمای معتدل این رشته، ضمن پذیرش و به رسمیت شناختن حقوق جزا و سیاسیت کیفری و نیز اصل قرار دادن پیشگیری از وقوع جرم و تقدم آن بر مجازات، سعی در متحول کردن حقوق جزا از درون و بیرون در زمینه کنترل جرم دارند. تاثیر آموزه های جرم شناسی و تراوش فکری علمای این رشته در قوانین شکلی و ماهوی جزایی غیر قابل انکار است.
گفتار دوم: روانشناسی جنایی و جرم شناسی
یکی از بزرگترین مشکلات بررسی رفتار جنائی این است که هر گونه کوشش برای درک آن نیازمند شناخت گسترۀ وسیعی از شاخه های علمی است. مساله جرم و جنایت که قرنها مورد بحث فلاسفه قرار گرفته بود، با گسترش زیست شناسی و جامعه شناسی در اواخر قرن نوزدهم به کوششهای نظامداری منتهی شد. اما به رغم مشارکت انسان شناسان و آمار گران در تحلیل جرایم، نظریه های بنیادی از جامعه شناسی، روانشناسی و روان پزشکی نشات گرفتند توجه روانشناسان به جرم و قانون از بدو استقرار روانشناسی به عنوان یک شاخۀ (تجربی) آغاز شد. بدین ترتیب، روانشناسان بالینی و تربیتی و روانشناسان زندانها، نقشه هایی را در ارائه خدمات به دادگاهها، موسسات کیفری و مجرمان برعهده گرفتند و روانشناسی به مهمترین منبع پژوهشهای جرم شناختی در نیمۀ اول قرن بیستم تبدیل شد.
دانشمندان هر یک با توجه به رشتۀ تخصصی خود و عقاید مکتبی که از آن الهام گرفته اند تعریفهای گوناگونی از بزه نموده اند ولی تا کنون تعریف جامعی که مورد قبول همگان قرار گیرد به عمل نیامده است. حقوق دانان با توجه به جرائم مندرج و قوانین کیفری و یا تعریفی که قانونگذار از جرم به عمل آورده است اکتفا می کنند در صورتیکه جامعه شناسان، با بررسی موضوعات اجتماعی و جرم شناسان بر مبنای اصول جرم شناسی به تعریف بزه می پردازند.
عده ای از حقوق دانان، معتقدند که نقض قانون هر کشوری در اثر عمل خارجی در صورتیکه انجام وظیفه یا اعمال حقی آن را تجویز نکند و مستوجب مجازات هم باشد جرم نامیده می شود برخی دیگر هر فعل یا ترک فعلی را که نظم، صلح و آرامش اجتماعی را مختل سازد و قانون نیز برای آن مجازاتی تعیین کرده باشد جرم می دانند. پیروان مکتب عدالت مطلق، هر عملی را که برخلاف اخلاق و عدالت باشد جرم نامیده اند. عقیده مذکور مورد انتقاد است زیرا معمولا" قانون جزا، نهی از انجام عمل می کند و اعمالی که امر به انجام آنها شود در حقوق جزا نادر است و هدف غائی از تدوین قوانین کیفری، جلوگیری ازافعالی است که به نحوی از انحاء به جامعه یا افراد آن ضرر وارد آورد و نظم اجتماعی را مختل کند و یا به منابع فردی یا جمعی لطمه بزند مانند سرقت، قتل و غیره. اعمالی که اجرای آن از وظایف افراد است غالبا" جنبه وظیقه اخلاقی دارند واجرای آنها را قانون جزا نمی تواند تضمین کند. بطور مثال دستگیری از ضعفا، ترحم به زیردستان و غیره.
تعریف جرم در قوانین کیفری کشورهایی که اصل قانونی بودن جرم و مجازات را به منظور حفظ آزادی فردی پذیرفته اند متفاوت است.
در جمهوری اسلامی ایران " هر فعل یا ترک فعلی که در قانون برای آن مجازات تعیین شده باشد جرم محسوب می شود." در مقررات و نظامات دولتی، مجازات و اقدامات تامینی و تربیتی باید به موجب قانونی باشد که قبل از وقوع جرم مقرر شده باشد و هیچ فعل یا ترک فعل را نمی توان به عنوان جرم به موجب قانون متاخر مجازات نمود.
در سویس کسی را نمی توان مجازات کرد مگر اینکه عملی را که مطابق قانون برای آن مجازات تعیین شده مرتکب شود.
در مجموع قوانین کیفری فرانسه،تعریفی از جرم به عمل نیامده است فقط به ذکر نوع جرائم با توجه به مجازات آنها اکتفا شده است. جرمی که مجازات آن پلیسی باشد خلاف، جرمیکه مجازات آن تادیبی باشد جنحه، جرمی که کیفر آن جنایی باشد جنایت است. در قوانین کیفری اکثر کشورهای سوسیالستی جرم تعریف نشده و اطلاق حالت خطرناک به افراد به معنای وسیعی پذیرفته شده است. تفسيير جرم و حیطه اطلاق حالت خطرناک بسیار وسیع و حدود اصل قانونی بودن مجازات برای حفظ آزادی فردی مشخص نیست.
در کنار بسیاری از علومی که علوم انسانی نامیده می شوند، روانشناسی یکی از محورهای اصلی جرم شناسی به حساب می آید. نقش روانشناسی در تبیین پدیده جرم از زمانی برجسته شد که مجرمان را نه تنها از زاویۀ قضایی بلکه از دیدگاه انسانی نیز مورد نظر قرار دادند و به جای آنکه به قضاوت دربارۀ جرم به عنوان یک عمل (مجزا) بنشیند به بررسی تمامی شخصیت پرداختند و این نکته را پذیرفتند که بررسی کامل یک انسان بزهکار یا غیر بزهکار ، تنها با بررسی عمقی شخصیت وی امکان پذیر است.
پیشتر گفته شد که روانشناسی قضایی تمامی کاربردهای ممکن روانشناسی در قلمرو عدالت را در بر می گیرد. اما عملکرد این رشته خاص از روان شناسی در زمینۀ جزایی که با اشخاص به طور مستقیم سروکار دارد بیش از زمینه های حقوقی، تجاری یا ادرای است. بنابراین چگونگی استفاده از روان شناسی بر حسب زمینه های مختلف قضایی متفاوت است.. گاهی مسئولان اجرای عدالت باید از شم و معلومات روان شناختی خود سود جویند و گاهی دخالت مستقیم روان شناسی بالینی ضروری است به عنوان مثال:
در دعویهای حقوقی و تجاری که وظیفۀ اصلی دستگاه قضایی تعیین و تحلیل موقعیتها برحسب اصول معینی است، به اشخاص توجه نمی شود یا به عبارت دیگر، آنها را درسطح نخست قرار نمی دهند. بنابراین تنها برای ارزشیابی شهودی بازخوردها، نیتها و یا صحت گواهیهاست که معلومات روان شناختی به کار می آیند و درنتیجه، دخالت روان شناسی در این زمینه نامحسوس است و فقط می تواند قاضی را از مشاهدۀ حالات ، رفتار و واکنشهای گواهانی که به دادگاه احضار می شوند و به درک حقایق و واقعیتها رهبری کند.
در دعویهای جزایی به عکس، از آغاز بازپرسی تا پایان محاکمه، تمامی افراد ذینفع در سطح نخست قرار دارند و قاضی باید آنها را مشاهده کند تا بتواند به درجۀ صداقت و معنای رفتارها و بازخوردهایشان پی ببرد. جرم و مجرم در عین حال مورد قضاوت قرار می گیرند. در نظامهای قضایی گذشته به عمل بیشتر توجه می شد در حالی که در حال حاضر فرد را نیز در نظر می گیرند.
از دیدگاه اخیر،روانشناسی می تواند نقش موثری داشته باشد چرا که باید از تمامی امکانات براى شناخت شخصیت استفاده کند.
مبحث دوم: اختلال های روانی و جرم
بسیاری از مردم بر این باورند که جرائم خشونت آمیز و به ظاهر بدون معنا را کسانی مرتکب می شوند که از لحاظ روانی بیمارند. برای مثال مردی که به یک کودک 4 ساله تجاوز می کند وی را شکنجه می دهد و به قتل می رساند (باید) بیمار باشد چرا که چنین جنایتی را نمی توان به علت دیگری نسبت داد. رسانه ها نقش مهمی در ایجاد ارتباط بین اختلال روانی و خشونت در اذهان مردم ایفا کرده اند. در یک بررسی نشان داده شد که در برنامه های شبکه های تلویزیونی دست اول آمریکا، 73% از کسانی که نقش بیمار روانی را ایفا می کردند رفتار خشونت آمیز داشتند. در تحلیل دیگری، پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که 86% از داستانهایی که زندگی بیماران روانی پیشین را به تصویر می کشند برخشونت این افراد نیز تاکید می کنند، به خصوص وقتی که مساله قتلهای زنجیره ای یا گروهی در کار باشد.
اگر چه تمامی مردم این رابطه را باور ندارند اما دست کم می توان گفت که 25% از افراد جامعه آن را می پذیرند. پذیرش ارتباط بین ارتکاب جرم و اختلال روانی بر این فرض مبتنی است که بیماران روانی به قوانین جامعه وقعی نمی نهند، رفتار آنها غیرقابل پیش بینی است و نمی توانند اعمال خود را مهار کنند و چون قادرند در هر زمانی به هر کاری دست بزنند پس بالقوه خطرناک هستند. از سوی دیگر، این فرض نیز پذیرفته شده است که اگر فردی به اعمال خشونت آمیز، بی معنا و غیرقابل درک دست بزند، آشکارا بیمار است. پس چنین نتیجه گرفته می شود که نه تنها بیماران روانی خطرناکند بلکه آنهایی هم که مرتکب جرایم عجیب می شوند از لحاظ روانی بیمارند. بسیاری از پژوهشگران به بررسی اعتبار چنین فرضهایی پرداخته اند. اما قبل از آن لازم است به مشکلات متعددی اشاره شود که در راه بررسیهای علمی در زمينه های نابهنجاری روانی و رفتار های مجرمانه در سطح تعریفها، طبقه بندیها و طیف گسترده و پیچیدۀ متغییر ها وجود دارند.
نخستین مشکل این است که هم نابهنجاری روانی و هم جرم رفتارهای انحراف آمیزی تلقی می شوند که در خارج از مرزهای رفتارهای بهنجار و یا مورد انتظار و تایید جامعه قرار می گیرند در حالی که تعيین ضوابط رفتارهایی هم که (بهنجار) نامیده می شوند با توجه به وضعیت اقتصادی اجتماعی و فلسفۀ سیاسی یک جامعۀ معین، در نوسان است و با مقایسۀ قوانین گذشته و کنونی هر جامعه، به آسانی آشکار می شود که مسائل مرتبط با رفتارهای انحراف آمیز و تعین چهار چوب آنها، بر حسب زمان و مکان تغییر می کند.
2- دوم آنکه هنوز هم در حال حاضر، یک ضابطه منحصر به فرد که دارای شرایط لازم و کافی برای توصیف نابهنجاری روانی باشد، وجود ندارد و در صورتی می توان یک رفتار را نابهنجار دانست که از لحاظ آماری نادر یا نامعمول، از لحاظ اجتماعی نامتناسب یا ناخواسته و از لحاظ فاعلی رنج آور باشد یا آنکه کنش وری آن از زاویه اجتماعی یا روانشناختی دچار انحراف شود و بالاخره اگر در چهار چوب (سلامت آرمانی) قرار نگیرد. اما در نظر گرفتن هر یک از این ضوابط به طور مجزا، مشکلات عمده ای را مطرح می کند، ضمن آنکه با استفادۀ همزمان از چند ضابطه هم نمی توان به آسانی بین نابهنجاریهای متفاوت و یا بین بهنجار و نابهنجار، مرزهای دقیقی را مشخص کرد. از اینجاست که در چهارمین مجموعۀ بازنگری شدۀ تشخیصى و آماری انجمن روان پزشکی امریکا(2000 , DSM IV –TR) نیز این نکته پذیرفته شده است که هیچ تعریفی نمی تواند مرزهای دقیق مفهوم ( اختلال روانی) را مشخص کند و این مفهوم هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در پزشکی و علوم، تعریف عملیاتی مشخصی که بتواند به تمامی موقعیتها پوشش دهد، ندارد. اختلالهای روانی نیز مانند عوارض طبی، با استفاده از مفاهیم مختلفی مانند درماندگی، فقدان مهار خود، معلولیت، انعطاف ناپذیری، نامعقول بودن، نشانگان مرضی، علت شناسی و انحراف آماری، تعریف شده اند. اگر چه هر یک از مفاهیم برای مشخص کردن مفهوم اختلال روانی مفیدند اما هیچ یک را نمی توان معادل این مفهوم دانست و باید در نظر گرفت که موقعیتهای متفاوت، تعاریف مختلفی را می طلبند.
3- سوم باید گفت افزون برمشکلاتی که تعریف اختلال روانی یا رفتار نابهنجار مطرح می کند، قرار دادن افراد در نظامهای طبقه بندی و استفاده از برچسبهاى تشخيصى،موجب مى شود تا منابع اطلاعاتى مهمى از نظر دور بمانند.در مورد رفتار مجرمانة بر چسبها می توانند رفتار را مشخص کنند اما اطلاعاتی دربارۀ انگیزه های زیربنایی به دست نمی دهند. برای مثال برچسب (دزدی) به ما می فهماند که فرد به چه عملی مبادرت کرده است اما نمی دانیم که چه عواملی وی را به این عمل وادار کرده اند. در اختلال روانی مسائل از این حد نیز فراتر می روند چون تشخیصها اغلب بر نشانه هایی مبتنی هستند که احتمال دارد آشکارا قابل مشاهده نباشند. در واقع برچسبهای تشخیصی را می توان شکل اختصاری (خوشۀ رفتارهایی) دانست که یک رفتار را توصیف می کنند بدون آنکه چرایی آن را تبیین نمایند. بنابراین، به نظر می رسد که بررسیهای روان شناختی رفتار مجرمانه ـ که عملا" رفتاری نابهنجار محسوب می شود ـ باید فراسوی برچسبهای تشخیصی ایستا قرار گیرند و به تبیین علل اصلی رفتار توجه کنند.
بالاخره باید خاطر نشان شود که مساله ارتباط بین اختلال روانی با جرم – به رغم مشابه بودن فرایندهای اجتماعی موثر در شکل گیری این اصطلاحات ـ را نمی توان یک رابطۀ ساده بین دو مجموعۀ متغیر متمایز در نظر گرفت جامعه شناسان به روان پزشکی و قانون به عنوان نظامهای متناوب کنترل انحراف اجتماعی می نگرند در حالی که برخی از روان پزشکان از موضع (مجرمیت) به عنوان یک بیماری روانی دفاع می کنند و بالاخره مشاهده می شود که تعاریف گسترده تر اختلالهای روانی، بیش از پیش انحرافهای ضد اجتماعی و اختلالهای شخصیت ضد اجتماعی را در بر گرفته اند.(2000- DSM IV-TR) تمامی اين موضع گیریها برفرایند اجرای عدالت اثر گذاشته اند و موجب شده اند تا بررسی و طرح مسائل علمی در مورد ارتباط بین جرم و بیماری روانی از پیامد های سیاست اجتماعی و قدرتهای حرفه ای جدا نشدنی باشد. با توجه به چنین تعاملهای نظری است که در قسمتهای بعد به بررسی یافته های پژوهشی در زمینۀ ارتباط جرم با بیماری روانی خواهیم پرداخت و حد این ارتباط را که معمولا" کمتر از آن است که پنداشته شود برجسته خواهیم کرد. نبايد فراموش كرد كه جرم شناسي هرچند كه مفاهيم روانشناختي را به ويژه در تحقيقات راجع به علل شخصي بزهكاري از نظر كمبود هوش، نقصان رواني، بيماريهاي شديد به كار گرفته اند امام هنوز استقلال خود را حفظ كرده است.
یکی از راههای بررسی رابطۀ اختلالهای روانی با جرائم تعیین فراوانی چنین اختلالهایی در مجرمان است. دانشمندان در سال (1978) میزان بیماریهای روانی و حد نیاز درمان گریهای خاص را در زندانیان دو زندان در انگلیس بررسی کردند. این پزوهشگران با اجرای پرسشنامه و انجام مصاحبه به این نتیجه رسیدند که بیش از34% از نمونه 149 نفری زندانیان دارای اختلالهای روانی خفیف، متوسط یا وخیم بوده اند. در تقریبا" نیمی از موارد، نشانه های افسردگی، و در یک سوم دیگر، حالتهای اضطرابی آشکار بود و در عین وجود مشکلات مربوط به اعتیاد الکل و مواد وجود روان گسستگی ها نیز به وضوح مشاهده می شد. براساس یافته های بعدی حاصل از گروه بزرگتری از زندانیان (همان منبع) تعداد آنهایی که می توانستند بیماران روانی در نظر گرفته شوند 31% تخمین زده شد در حالی که تنها در حدود 14% از کل جمعیت به دلایل روانی به متخصصان مراجعه می کنند.
مهمترین نکته ای که در این تحقیق به چشم می خورد، تغییر پذیریهای قابل ملاحظۀ نتایج پژوهش هاست که براساس فاصلۀ بین بالاترین و پایین ترین در صد مشخص می شود اگر چه این تغییر پذیریها می توانند ناشی از عواملی مانند تاریخ انجام پژوهشها، تفاوت گروههای مورد بررسی و ضوابط متفاوت تشخیصی باشند اما به هر حال، نتایج تحقیق آشکار کنندۀ فراوانی قابل ملاحظۀ مشکلات روانی در مجرمان است، بدون آنکه در سطح فراوانی روان گسستگیهای مهاد تفاوت زیادی با کل جمعیت مشاهده شود. و نتایج حاصل از تحقیق دیگری در مورد زندانیان ابد، نشان می دهند که بیش از آنها دارای اختلالهای روانی و از آن میان، 10% روان گسیخته بوده اند و افسردگی و اختلال شخصیت بیشترین فراوانی را در گروه نمونه داشته اند. به افسردگی و اختلال شخصیت بیشترین فراوانی را در گروه نمونه داشته اند. به رغم چنین نتایجی، نمی توان بیشتر بودن درصد اختلالهای روانی را در مجرمان نسبت به کل جمعیت به معنای وجود یک پیوستگی علّی بین اختلال روانی و عمل مجرمانه تلقی کرد بلکه این فراوانی را به علل دیگر نیز نسبت دادنى است:
اختلالهای روانی می تواند مهارتهای فرد در ارتکاب جرم را کاهش دهد و موجب شوند تا به سهولت دستگیر شوند.
نیروی انتظامی تمایل بیشتری برای متهم کردن مبتلایان به اختلالهای روانی دارد حتی اگر با هدف برخورد دار کردن آنها از یک درمان گری باشد.
قضات با سختگیری کمتری حکم به محکومیت این افراد می دهد.
اگر چه پژوهشگران دیگری نیز به این نتیجه رسیده اند که احتمال دستگیری مجرمانی که دارای اختلال روانی هستند به مراتب بیش از آنهای دیگر است اما این نکته نیز باید گفته شود که وجود اختلال روانی در یک زندانی الزاما" به معنای آن نیست که اختلال به هنگام ارتکاب جرم نیز وجود داشته است. بی تردید، زندانها محیط مطبوعی نیستند و می توانند باعث اختلالهایی شوند که پیشتر وجود نداشته اند بنابراین حتی اگر بیشتر بودن فراوانی اختلالهای روانی در زندانیان را نیز بپذیریم باز هم این مسئله پابرجا می ماند که آیا اختلالهای روانی قبل از زندانی شدن وجود داشته اند یا آنکه پیامد آن هستند؟
این احتمال وجود دارد که شرایط زندان بر حالتهای روانی تاثیر منفی داشته باشد و اختلال روانی پس از زندانی شدن بروز کند در حالی که چنین نکته ای در پژوهشها منعکس نشده است. از سوی دیگر، این پرسش نیز مطرح است که چرا در شرایط مشابه تمامی افراد چنین مشکلاتی را نشان نمی دهد؟
بنابراین، نه تنها باید عوامل موثر بر شیوه های مقابلۀ مجرمان با مشکلات بررسی شود بلکه باید این احتمال نیز در نظر گرفته شود که فزونی اختلالهای روانی در زندانیان بیش از آنکه بر وجود رابطۀ جرم با اختلال روانی صحه گذارد می تواند ناشی از تاثیر جو زندانها باشد.
یک راه حل دیگر برای تعیین ارتباط بین اختلال روانی با ارتکاب جرم، معکوس کردن راهبرد پیشین و تعیین فروانی جرم در گروههای بیماران روانی است. مروری بر پژوهشهای انجام شده در این قلمرو، یافته های جالبی را برجسته می سازد:
اول آنکه تفاوت آشکاری بین نتایج پژوهشهای پیشین و اخیر دیده می شود. در نخستین پژوهشها محققان به این نتیجه رسیده بودند که سطوح رفتارهای مجرمانه در بیماران روانی و کل جمعیت یکسان است. در حالی که پژوهشگران اخیر، بیان کرده اند که احتمال ارتکاب جرم به وسیلۀ بیماران روانی بیشتر است. با این حال چنین نتیجه گیری مستلزم تصریح معنای جرم است. چون فراوانی برخی از جرایمی که معمولا" خشونت آمیز هم نیستند، در بیماران روانی و کل جمعیت یکسان است در حالی که سرقت و تجاوز جنسی با فراوانی بیشتری در بیماران روانی مشاهده می شود. معهذا برخلاف نتایج پژوهشهایی که در آمریکا انجام شده اند، پژوهشگران اروپایی به فراوانی بسیار کمتری از جرایم وخیم در نمونه هایی از بیماران روانی مجرم دست یافته اند. این تغییر پذیری را می توان به این امر نسبت داد که هر اندازه قوانین قضایی استفاده از تسهیلات بیمارستانی را برای افرادی که دارای رفتارهای انحراف آمیز و مجرمانه هستند، بیشتر توصیه کنند فراوانی تعداد مجرمان در بیماران روانی بستری شده نیز افزایش می یابد و در نتیجه بیشتر بودن فراوانی جرم در این گروه از بیماران روانی بستری شده نیز افزایش می یابد . و در نتیجه بیشتر بودن فراوانی جرم در این گروه از بیماران روانی پیامد تعداد مجرمان در بیماران روانی بستری شده نیز وجود تعداد زیاد مجرمان در جمعیت کوچک بیماران روانی خواهد بود. بنابراین ، این احتمال وجود دارد که بیماران روانی بستری شده معرف جامعۀ کلی بیماران روانی نباشند و در هم شدگی هایی بین سه عامل اختلال روانی، جرم و بستری شدن به وجود آید. عواملی که ارتباط بین آنها می تواند جنبه علّی یا همبستگی داشته باشد. در حال حاضر، پاسخ به این مساله امکان پذیر نیست و برمبنای پژوهشهای انجام شده در مورد فراوانی بیماریهای روانی در بین مجرمان و فراوانی جرم در بیماران روانی، می توان نتیجه گرفت که ارتباط بین اختلال روانی و جرم هنوز مبهم است.
مستقل بودن تغییر پذیری جرائم و اختلالهای روانی، مانع همپوشی بخشی از پراکندگی آنها نمی شود با توجه به این نکته که فروانی متراکم جرائم در گسترۀ زندگی، در مردان بیش از 40% و در زنان 14% است.(فارینگتن 1981) و همچنین بدین علت که بیش از 10% از کل جمعیت در خلال زندگی خود به مراکز تخصصی مراجعه کرده یا ارجاع داده می شوند، پس بدون وجود یک رابطۀ کلی نیز می توان وجود هر دو مشکل را در برخی از افراد مشاهده کرد. بنابراین فقدان رابطه در سطح کلی مانعی در راه وجود روابط معنادار در سطح فردی ایجاد نمی کند و با در نظر گرفتن عدم تجانس اختلالهای روانی و همچنین نامتجانس بودن جرایم، این احتمال وجود دارد که برخی از اختلالها با پاره ای از اشکال جرم، مرتبط باشند (وسلی و تیلور 1991) یا به عبارت دیگر، وجود برخی از اختلالهای روانی، خطر ارتکاب جرم را افزایش می دهد. اما از آنجا که به کاربردن اصطلاح (اختلال روانی) به طور عام، بیش از آنکه به حل مساله کمک کند به ایجاد مشکلاتی منجر می شود بنابراین، در سطور زیر به اختلالهای روانی خاصی که با فراوانی بیشتری در مجرمان دیده شده اند، اشاره می کنیم تا شاید بتوان وجود رابطۀ معینی را بین این اختلالها و ارتکاب جرم، برجسته کرد.
الف- روان گسیختگی: روان گسیختگی در برگیرندۀ رفتارها یا نشانه هایی است که تمامی آنها در کسانی که در این مقولۀ تشخیصی قرار داده می شوند، وجود ندارند و هنوز هم مولفان نتوانسته اند به نشانه ای دست یابند که بتواند به تنهایی معرف وجود روان گسیختگی باشد، چرا که این اختلال می تواند به طیف همۀ کنشهایی که روزمره بر آنها متکی هستیم یعنی به تمامی فرایند های فکری، ادراکی، هیجانی و حتی شیوۀ حرکتی ، پوشش دهد. با این حال متخصصان بالینی در سالهای اخیر نشانه های روان گسیختگی را به سه مقوله تقسیم کرده اند:
نشانه های مثبت: هذیان ها، بی نظمی افکار و گفتار، اختلالهای اداراکی، توهمها و عواطف نامناسب.
نشانه های منفی: فقر گفتار، کندی و رکود عاطفی، اختلالهای ارادی و اختلال ارتباطی با جهان بیرونی.
نشانه های روانی – حرکتی: فقدان حالت ارتجاعی در حرکتها و گسترش شکلکها و اطوار گریها.
ازآنجا که تمامی این نشانه ها در یک فرد بروز نمی کنند می توان براساس غلبۀ برخی از نشانه ها به متمایز کردن ریختهای مختلف روان گسیختگی پرداخت.
در سطح نخست نشانه شناسی ریخت فرو پاشیده با فرو پاشی گفتار، رفتار و حالت و نامتناسب بودن حالت عاطفی مواجه هستیم و اگر افکار هذیانی و توهم ها نیز مشاهده شوند جنبۀ مقطعی دارند و در حول محور یک موضوع منسجم سازمان نمی یابند.
ویژگی اصلی ریخت (پارانویامانند)، افکار هذیانی یا توهمهای مکرر شنیداری در چهار چوب در جاماندگی نسبی کنش وری عاطفی و شناختی است. این بیماران بخصوص دارای هذیانهای آزار شدگی، هذیانهای خود بزرگ پنداری و یا هر دو نوع هذیان به صورت همزمان هستند. هذیان هایی که در حول محور یک موضوع منسجم ، سازمان می یابند. هذیانهای آزار شدگی، آمادگی خودکشی را در فرد ایجاد می کنند و افکار هذیانی خود بزرگ پنداری توام با خشم زمینه خشونت را فراهم می سازند.
ریخت کاتاتونیایی: براساس اختلالهای بارز روانی – حرکتی متمایز می شود. بنابر آنچه گفته شد شاید بهتر باشد که روان گسیختگی به جای يك اختلال واحد که همواره به یک شکل بروز می کند به صورت گروهی از اختلالها در نظر گرفته شود و به این نکته نیز توجه گردد که بیماران روان گسیخته، گروه منسجمی را تشکیل نمی دهند و رفتارهای خشومت آمیز به هنگام وجود برخی از نشانه های خاص بروز می کنند. گراکوفسکیو همکاران(1986) متذکر شده اند که اعمال خشونت آمیز طرح ریزی شده و موفقیت آمیز مستلزم درجه ای از سلامت کنش وری است که با معلولیتها ویا از هم پاشیدگی های و خیم سازگار نیست و چنین اعمالی در بیماران روان گسیخته بیشتر دروهله فعال و حاد اختلال دیده می شود. به نظر می رسد که در افراد روان گسیخته بیشترین همبستگی بین هذیانها با خشونت دیده می شود.
پلانسکی و جانسن (1977) در مورد نمونه ای متشکل از 59 فرد روان گسیخته که به تهدید یا حمله دست زده بودند به این نتیجه رسیدند که 39% از زنان گروه نمونۀ وی وجود داشته است اما با اینکه این هذیانها در از موارد با روان گسیختگی همراه بود اما همزمان با افسردگی و اعتیاد و در برخی از بیماران به تنهایی نیز دیده می شد.
اگر چه هنوز هم شناخت ما دربارۀ علل این اختلال کمتر از بسیاری از اختلالهای دیگراست و هر گروه از متخصصان از دیدگاه خاصی به تبیین روان گسیختگی پرداخته اند اما بسیاری موضع تعاملی نگر را اتخاذ کرده، معتقدند که تعامل عوامل ژنتیکی، زیست شیمایی، خانوادگی واجتماعی، زمینه را برای بروز روان گسیختگی فراهم می کند. فراوانی روان گسیختگی را در کل جمعیت بین5/0 % تا 1% تخمین زده اند (1994, DSM IV) و این رقم را می توان مبنایی برای مقایسه با میزان این اختلال در مجرمان در نظر گرفت اسپرای (1984) به مرور پژوهشهایی پرداخته که مسالۀ تلاقی روان گسیختگی و جرم را مورد نظر قرار داده اند و به این نتیجه رسیده که یافته های تحقیقی به دو بخش تقسیم می شوند:
در بخشی از تحقیقات که به بررسی گروههای مجرمان – بدون توجه به نوع جرم – پرداخته اند فراوانی روان گسیختگی در حدود 1% بوده است اما در پژوهشهای انجام شده در مورد مجرمانی که برای درمان گری روان پزشکی ارجاع داده شده و معمولا" به جرایم و خیم دست زده بودند فراوانی اختلال مذکور به مراتب بیشتر بوده است.
گرین (1981) نیز گزارش کرده است که در 74% از نمونه 78 نفری مردانی که در بیمارستان روانی به علت (مادرکشی) بستری بوده اند ، تشخیص روان گسیختگی عنوان شده بود. می توان از خود پرسید که آیا چنین نتایجی تایید کننده ارتباط بین روان گسیختگی با جرایم وخیم است ؟ در بسيارى از موارد، روان گسیختگی با جرم به خصوص جرایم وخیم مرتبط است. در واقع براساس وجود اطلاعات حاصل از منابع مختلف می توان گفت که رابطه ای بین افکار پارانویایی و خشونت وجود دارد و قربانیان حمله های خشونت آمیز اغلب آنهایی هستند که در محتوای هذیانهای فرد روان گسیخته، نقشی ایفا می کنند. با این حال باید براین نکته تاکید شود که تبلیغات گسترده ای که درباره جنایت های این بیماران صورت می گیرد با فراوانی آنها ارتباط معکوس دارد و افراد منحرف و پارانویایی که به چنین جنایتهای دست می زنند،بسیار نادرند. به همین دلیل، تنها می توان نتیجه گرفت که احتمال ارتکاب جرائم خشونت آمیز توسط افراد روان گسیخته، اندکی بیش از دیگر بیماران روانی و یا کل جمعیت است و حتی وقتی به نظر می رسد که روان گسیختگی با خشونت توام با هذیانها و باورهای پارانویایی به ظاهر مهم، مرتبط است، باز هم چنین رابطه ای را نمی توان یک رابطه ساده یا خطی دانست و عمل خشونت آمیز فرد روان گسیخته را تنها بر اساس بیماری وی تبیین کرد بلکه باید بدون نفی اثر عامل بیماری، متغیرهای اجتماعی نیز در عین حال در نظر گرفته شوند. نکته اخیر دارای اهمیتی اساسی است. به عبارت دیگر، به جای برقرار کردن یک رابطۀ علّی بین روان گسیختگی و خشونت ، باید توجه خود را به مشابهت عوامل اجتماعی، محیطی و سوابق مشترک این اختلالها معطوف کنیم.
یافته های پژوهشی مختلف مانند تیلور 1985 نیز این موضع گیری را تایید کرده اند. برای مثایل تیلور (1985) در بررسی 121 مجرم روان گسیخته، نتیجه گرفته است که بی تردید، نشانه های مرضی وهله فعال بیماری، علت ارتکاب جرم در 20% از آنها بوده است؛ علت ارتکاب جرم در 26% دیگر نیز احتمالا" به همین علت نسبت دادنی است. اما وقتی عوامل اجتماعی مانند بی خانمانی همراه با ماهیت جرم در نظر گرفته شوند یا به عبارت دیگر، به پیامد های مستقیم و غیر مستقیم روان گسیختگی به طور همزمان توجه شود، آن وقت است که بیش از 80% از جرایم افراد روان گسسته را می توان به بیماری آنها نسبت داد.
به طور خلاصه با آنکه تعدادی از پژوهشها به خوبی نشان داده اند که برخی از انواع گرایش قتل یا جرایم خشونت آمیز غیر قابل پیش بینی در گروههای افراد مبتلا به این اختلال را ثابت کنند. با این حال، همانگونه که برخی از متخصصان بالینی عقیده دارند، بیشترین جرایم خشونت آمیز نامتداول و عجیب را کسانی مرتکب می شوند که در مقوله تشخیصی روان گسیختگی پارانویاگونه قرار دارند. افزون بر این؛ خشونتهای افراطی افراد روان گسیخته که معمولا" متوجه اعضای خانواده یا آشنایان آنهاست، گاهی نیز به خود ناقص سازیهای عجیب منجر می شود و در برخی از موارد هم به شکل قتلهای زنجیره ای در می آید. اما به هر حال، چنین خشونتهای تنها در تعداد اندکی از بیماران وجود دارد و نمی توان وجود اختلال را برای تبیین اعمال خشونت آمیز کافی دانست. بنابراین شاید انجام پژوهشهایی که به جای تاکید بر مقوله های تشخیصی کلی، بر نشانه ها یا حالتهای خاص متمرکز شوند و چگونگی تعامل چنین نشانه هایی را با عوامل شخصی و اجتماعی مشخص کنند، نتایج بهتری در برداشته باشد.
ب- اختلالهای خلقی: صرف نظر از اختلالهای خلقی مبتنی بر علت شناسی (ناشی از یک عارضۀ طبی عمومی و یا مصرف مواد) از لحاظ بالینی اختلالهای خلقی را می توان به دو گروه اختلالهای افسرده وار (افسردگی یک قطبی) و اختلالهای دو قطبی تقسیم کرد. (2000, DSM IV- TR) افسردگیهای یک قطبی براساس نشانه شناسی و وخامت به سه گروه اختلال افسردگی مهاد، اختلال کژ خویی، اختلال افسردگی تصریح نشده تقسیم شده اند و اختلالهای دو قطبی نیز در چهار مقوله گنجانده شده اند. اما از آنجا که هدف ما در این اثر، بررسی ارتباط بین اختلال های خلقی با ارتکاب جرایم است بنابراین در سطور زیر تنها به نشانه های اصلی افسردگی مهاد و اختلال دو قطبی I(افسردگی مهاد توام با آشفتگی) یعنی اختلالهایی که مولفان مختلف به فراوان تر بودن آنها در مجرمان اشاره کرده اند به اختصار می پردازیم.
افسردگی مهاد، براساس خلق غمگین، کاهش مشخص رغبت یا لذت در تمام یا تقریبا" تمام فعالیتها، کاهش یا افزایش وزن، بیخوابی یا فزون خوابی، ناآرامی یا کندی روانی – حرکتی ، خستگی یا از دست دادن انرژی، احساس عدم شایستگی یا گنهکاری مفرط يا نامتناسب کاهش توانایی فکر کردن یا تمرکز ذهنی و یا حالت بی تصمیمی، افکار راجعۀ مرگ،افكار راجعة انتحاری بدون طرحی معین، وسوسۀ خودکشی یا طرحی معین برای خودکشی مشخص می شود بنابراین در افسردگی مهاد، افزون بر ضوابطی که نشان دهندۀ خلق افسرده هستند، نشانه های متعدد دیگری در قلمرو شناختی (احساس بی ارزشی و ناتوانی در تصمیم گیری) بدنی (سردرد، سوء هاضمه،دریافتهای حسی نامطبوع در سینه، دردهای تعمیم یافته، خستگی مزمن و ...) هیجانی (از دست دادن احساس و عاطفه نسبت به دوستان یا خویشاوندان، احساس بدبختی و خلا وشرمساری، ناتوانی در اخذ لذت از هر رویداد یا ارتباط) و انگیزشی ( از دست دادن تمایل به مشارکت در فعالیتهای روزمره، فقدان ابتکار و حالت ارتجالی، عدم تمایل به کار و صحبت با دوستان، خوردن غذا و برقرار کردن روابط جنسی) مشاهده می شوند.
شدت یک گسترۀ افسردگی در افراد مختلف متفاوت است و در معدودی از افراد حتی ممکن است در برگیرندۀ نشانه های روان گسستگی نیز باشد. بدین معنا که فرد تماس با واقعیت را از دست می دهد، هذیان (افکار عجیب و غریب بدون مبنا) و توهم (ادراک چیزهایی که در وضع کنونی وجود ندارند) را تجربه می کند.
اختلال دو قطبی براساس بروز متناوب وهله های آشفتگی یا کم آشفتگی با دوره های افسردگی مشخص می شود. آشفتگی در تضاد با حالت افت حیاتی گسترۀ افسردگی قراردارد. شخصی که دچار حالت آشفتگی است واجد انبساطی بی حد و مرز و نامتناسب است و هر فعالیتی به ایجاد لذت وافر و شادی وی منجر می شود. آشفتگی نیز مانند افسردگی بر کنش وری هیجانی، انگیزشی رفتاری، شناختی و بدنی اثر می گذارد.
در قلمرو انگیزشی، افراد آشفته نیازمند تحریک پذیری دایم و مصاحبت دیگران هستند، بدون آنکه خواسته ها و یا تمایلات آنها را در نظر بگیرند و متوجه شوند که سبک اجتماعی شان می تواند ناراحت کننده، سلطه جو و افراطی باشد. آنها مدام در جنب و جوش هستند. گفتارشان معمولا" بسیار سریع، شتابزده و گاهی نامنسجم است. خودنمایی با بخشیدن مقادیر زیادی پول به غریبه ها، در گیرشدن در فعالیتهای خطرناک و یا پوشیدن لباسهای نامناسب نیز از دیگر خصیصه های کنش وری آشفته وار است.
برون ریزی هیجانهای مهار نشده از ویژگیهای گسترۀ آشفتگی است و احساس شادی و لذت وافر بیمار با رویداد های کنونی زندگی وی تناسبی ندارد. ضعف افراد آشفته در قلمرو شناختی نیز بارز است چرا که احساس وجد، سرعت عمل و شتابزدگی آنها در دستیابی به هدفهایی که برای خود تعین می کنند، بیش از آن است که بتوانند پیامد های اعمالشان را در نظر بگیرند. گاهی افزایش سطح حرمت خود در آنها به حدی است که به خود بزرگ پنداری نزدیک می شوند و در نتیجه به توصیه های اطرافیان در مورد حفظ آرامش، متوقف کردن کسب لذتها و صرف نظر کردن از سرمایه گذاریهای نابجا توجهی نمی کنند.
محرکهای پیرامونی نیز به شدت افراد آشفته را تحت تاثیر قرار می دهند و به خصوص در وهله های حاد آشفتگی، مهار فکری با آنچنان مشکلاتی مواجه میشود که به از هم پاشیدگی و عدم انسجام می انجامد و حتی قطع رابطه با واقعیت را در پی دارد. اختلال گاهی به اندازه ای وخیم است که حمایت از فرد در برابر پیامدهای اعمالی که ناشی از ضعف قضاوت هستند (مانند زیانهای مالی، فعالیتهای غیر قانونی، دست زدن به رفتارهای تهدید آمیز و جز آن ) بستری کردن وی را در بیمارستان الزامی می سازد.
بالاخره در قلمرو جسمانی با احساس نیروی قابل ملاحظه و کاهش خواب مواجه هستیم به گونه ای که این بیماران حتی اگر یک یا دو شب نخوابند، هنوز سطح انرژی آنها بالاست.
افسردگی یک قطبی به مراتب فراوان تر از اختلال دو قطبی است و براساس بررسیهای همه گیری شناختی، تخمین زده شده است که دست کم 8% تا 11% از مردان و 18% تا 23% از زنان، یکبار در خلال زندگی خود دچار افسردگی معنادار بالینی شده اند (هالین 1996).
اختلال دو قطبی نادرتر است و تقریبا" در 1% از جمعیت کلی بروز می کند. نظریه های افسردگی طیف گسترده تری از عوامل زیست شناختی، رفتاری و اجتماعی را در بر می گیرند و به نظر می رسد که هر یک از روی آوردها تنها توانسته اند بخشی از علت شناسی افسردگی را تبیین کنند. مانند آنچه در روان گسیختگی و یا در واقع هر اختلال روانی دیگر دیده می شود برقراری ارتباط بین افسردگی با جرم نیز مشکلات متعددی را مطرح می کند.
در این زمینه می توان به طیفی ار احتمالات اشاره کرد:
ارتکاب جرم می تواند ناشی از افسردگی فرد مجرم باشد، ممکن است مجرم پس از ارتکاب جرم به علت احساس گناه یا دستگیر و زندانی شدن دچار افسردگی شود و یا آنکه احتمال دارد که مجرم به هنگام ارتکاب جرم افسرده باشد اما افسردگی، عامل برانگیزانندۀ جرم به حساب نیاید. در چهار چوب پیوستگی علی مستقیم یکی از شناخته شده ترین و تاسف بارترین همخوانی هایی که بین افسردگی و جرم وجود دارد، زمانی است که باور عمیق فرد نسبت به بی حاصل بودن زندگی چنان وی را ناامید می کند که قبل از انتحار، فرزندان و دیگر اعضای خانوادۀ خود را به قتل می رساند. در يك بررسي در سال (1965) پس از بررسی 78 مورد از قتلهایی که خودکشی را در پی داشته اند؛ به این نتیجه رسید که 28 نفر از گروه نمونه به هنگام ارتکاب جرم افسرده بودند. لاسن (1984) عقیده دارد که الگوی قتلهای افراد افسرده دارای همان شرایط اجتماعی و ضوابط قتلهای خانوادگی است و اغلب این افراد، مدتها رویدادهای منفی زندگی مانند اختلافهای خانوادگی را تجربه کرده اند و از قبل، طرحی برای ارتکاب جرم نداشته اند.
افزون بر ارتباط افسردگی با قتل، این اختلال می تواند با جرایم دیگری مانند سرقت از فروشگاهها و خشونت نیز مرتبط باشد. هافنر و بوکر (1982) به این نتیجه رسیده اند که خشونت افراد افسرده نیز مانند (خودکشی تعمیم یافته) به سوی خویشاوندانشان جهت دارد بیماران افسرده هميشه یک گروه خشن را تشکیل نمی دهند و ارتباط بین افسردگی و جرم –وقتی افسردگی جنبۀ علّی دارد به گونه ای تنگاتنگ به عوامل اجتماعی و به خصوص بین شخصی وابسته است.
اگر چه بسیاری از محققان، نوع افسردگی مجرمان را مشخص نکرده اند اما به طورمنطقی می توان فرضیۀ وجود افسردگی مهاد را عنوان کرد ضمن آنکه به مواردی از وهله های آشفتگی نیز اشاره شده است و از دیدگاه بسیاری از محققان (مانند بلوم برگ 1981) وجود وهله های آشفتگی – افسردگی پس از روان گسیختگی را می توان متداول ترین اختلال در مجرمان دانست. بنابر آنچه گفته شد، به رغم دلایلی که به سود وجود ارتباط بین روان گسیختگی وافسردگی یا جرم ارائه شده اند هنوز هم ماهیت اصلی این ارتباط روشن نشده است و پژوهشگران اخیر بر این باورند که بجای جستجوی یک رابطۀ علّی ساده، بهتر است که روابط چنین اختلالهایی با جرم به عنوان یک پدیده پیچیده روانی - اجتماعی در نظر گرفته شود.
بند 1: پرخاشگری و خشونت
اصطلاح پرخاشگری به طور گسترده مورداستفاده قرار می گیرد. خواه در معنی نزدیک شد به اشیاء و اشخاص، خواه به معنی درگیری با نیروهای خارجی. این مفهوم گاهی با مفاهیم انگیختگی، کارآوری و حتی با مفهوم کنجکاوی اشتباه می شود.
اتو کلاین برگ مفهوم پرخاشگری را گسترده در نظر می گیرد و معتقد است که جنبه های مثبت یا منفی پرخاشجویی را در بردارد: اگر «پرخاشجویی» را به جای پرخاشگری بکار ببریم به معنی محدود «دشمنی» را نیز شامل می شود.
مفهوم دشمنی تا حدی شامل ارزشهای منفی است. در حالی که پرخاشگری به معنی، «مخالف بودن» دارای ارزش ارتباطی است و در بعضی شرایط مثبت و سازنده است. پرخاشگری را از عمل پرخاشجویی (تجاوز) متمایز می کنیم: پرخاشگری از عوامل انفعالی وجود انسان و در انسان نهفته است و هنگام ظهور در پرده ای از پوششهای دفاعی پیچیده شده است و به صورت بخشی از نیروهای آماده برای عمل و فعالیت بروز می‌کند. «پرهیز» صورتی از عقب نشینی پرخاشجویی است. پرخاشگری همیشه با عمل پرخاشجویانه بروز نمی کند، وقتی واقع می شود ضرورتا پرخاش علیه دیگری نیست بلکه پرخاشجویی می تواند متوجه خود فرد نیز بشود.
- «پرخاشجویی» به معنی حمله ای که به تحریک کسی نباشد و در انسان به صورت بدنی و یا لفظی بروز می کند، رفتاری بی خبرانه است که به صورت حمله و ضد حمله بروز می کند برای رفتار پرخاشجویانه ای که به تحریک دیگران به وجود می آید و همچنین برای عملیات «پاسخ» یا اعتراضی که برای دفاع و یا حمله است باید کلمات و اصطلاح دیگری را جستجو کرد.
پرخاش، حالت نسبتا دائمی همراه با آمادگیهای سرشتی و نیروی ذخیره برای پرخاشجویی است و گاهی مفاهیم ابتکار عمل، جاه طلبی، درگیری و جسارت را شامل می شود.
به طور کلی رفتار پرخاشجویانه تحت یک مفهوم واحد در نمی آید: مایر هشت نوع رفتار پرخاشگرانه می شمارد که هر کدام متکی به جریان عصبی مشخصی است که در آغاز تولد و در جریان رشد حیوان متمایز می شود: پرخاشجویی برای جانشینی، پرخاشجویی میان نرها، پرخاشجوئی بواسطه ترس و یا برای ستیزه جویی و حفظ قلمرو، پرخاشجوئی مادرانه و یا اظهار تمایلات جنسی.
در علت خودکشی تحقیقات زیادی شده: عوامل ارثی، خانوادگی و اجتماعی، روانی، روان نژندی، روان پریشی، را مورد بررسی قرار داده اند آنچه مسلم است عمل خودکشی را نمی توان تنها به یکی از این عوامل منتسب کرد بلکه همیشه دسته ای از عوامل در تعامل با یکدیگر در کار بوده اند. برخی از محققین خودکشی را یک سندرم دانسته اند اما در عوامل سازنده و مکانیسم آن نظر و کشفیاتی جداگانه داشته اند.
تقریبا همه محققین فراوانی گسیختگی خانوادگی، خانواده نداشتن، عدم تفاهم پدر و مادر، طرد شدن به وسیله مادر، فقدان پدر، عدم ارتباط پدر با فرزندان، ارزشمند و اطمینان بخش نبودن پدر و ...... را جزء عوامل قطعی خودکشی دانسته اند.
سوترخودکشی را در چهار چوب «سندرم کمبود اقتدار» قرار می دهد. این سندرم موجب کمی پیوستگی و ضعف اتصال شخصیت و سلوک فرد می شود. موقتی بودن روابط بین انسانها موجب آن می شود که فرد خودکشی را راه حلی آسان برای رفع مشکلات خود بداند.
هیم سندرم خودکشی را حاصل بازی ظریف و شکننده فرایندهای همانند سازی و یکپارچه کردن تعارضهای کودکی دانسته است. افراد جوانی که خودکشی می کنند دچار افسردگی، شیزوفرنی ساده تا بیماری روانی بوده اند.
اکثر آنها حالات غیر عادی خود را در حدی نشان می دهند که نمی توان آنها را در طبقه خاصی از بیماری روانی قرار داد. تهاجم در مقابل همنوعان نه تنها برای جانداران مضر نیست بلکه نقش عمده ای در حفظ نوع دارد. اما البته این اصل نباید ما را به وضع فعلی بشر خوشبین نماید بلکه برعکس باید ما را متوجه کند که رفتارهای غریزی ممکن است با مختصر تغییر در شرایط محیط از حال تعادل خارج شوند و ناتوانی موجودات در سازش دادن فوری رفتارشان با محیط تغییر یافته، ممکن است حتی به نابودی یک نوع بیانجامد. بدین ترتیب اگر تغییرات ناچیز برای به هم زدن تعادل رفتار غریزی کافی هستند، می توان انتظار داشت که دگرگونیهای عظیمی که انسان در محیط زیست خود بوجود آورده، در هماهنگی غریزه های وی اثر عمیق بگذارند.
«خشم» به خودی خود یک نوع «بیماری» نیست که فقط «یک» علت داشته باشد. «خشم» یك فرایند، یک دادوستد، یا یک روش ارتباط است. گاهی اوقات، «خشم» به دلیل نابسامانی های جسمی است؛ اما غالبا از رخدادهای اجتماعی سر چشمه می گیرد: اغلب اوقات، «خشم» در اثر «روابط اجتماعی میان افراد جامعه» بروز می کند. عقاید کنونی ما در باره «خشم» از روان درمانی به دست آمده و غالبا براساس این عقیده است که در درون هر «روان آرام»، یک «روح متلاطم» وجود دارد که «فریاد رهایی» سر می دهد.
این حقایق عینی عالم واقع نیستند که ما در قبال آنها عکس العمل نشان می دهیم، بلکه اعمال ما بیشتر منبعث از درون خود ما هستند. یعنی یک تصور شخصی است که ما را به واکنش وامی دارد.
در توصیف پرخاشگری طبق روش آنها، چگونگی استنباط یا اطلاق هر گونه صفتی بر عمل مخالفین، اهمیت ندارد. زیرا پرخاش آن چیزی است که بیننده می بیند. یک رفتار زمانی پرخاشگرانه است که بیننده از آن استنباطهای زیر را داشته باشد:
1- تحمیل فشار بر سایر جایگزینهای رفتاری یا بر نتایج مورد انتظار و پیش بینی شده.
2- از جانب فردی که مورد هدف قرار گرفته است زیان آور تلقی شود یا زیان آور باشد.
3- ناهنجار، بی جهت، نامشروع یا نامتناسب باشد (یا چیزی که چنین تلقی گردد).
در مورد روش های مصاحبه و مشاهدات بالینی، شخصیت ضد اجتماعی را می توان حداقل به سه سنخ متفاوت تقسیم کرد (که لزوما فراگیر و رد کننده همدیگر نیستند). این سنخ ها مشتمل است بر جامعه ستیز واضح، جامعه ستیز زرنگ، و جامعه ستیز رنجور این سه سنخ کم و بیش متفاوت هستند و ذیلا



قیمت: 10000 تومان