کمتر واژه ای در طول تاریخ بشر در میان علوم و معارف بشری,به سرنوشت لفظ فلسفه دچار گردیده و برای آن تعریفهای ضد و نقیض و احیانا پرت و بی معنی بیان شده است.فلسفه در یونان باستان دارای حد و مرز مشخصی بود و پس از انتقال به مراکز علمی اسلامی کاملا مرز خود را نسبت به سایر دانشها حفظ نموده و هیچگاه اجازه نداد که دیگران درقلمرو آن وارد شوند.چنانچه خود نیز مرز شکنی نکرده و در قلمرو دانشهای دیگر وارد نشد.

تعریفهای گوناگون برای فلسفه بیان کرده اند که همگی تقریبا هدف واحدی را تعقیب کرده و اختلاف آن در لفظ بوده است .مثلا گاهی آن را به :

خروج النفس الی کمالها الممکن فی جانبی العلم ما لعمل ((حرکت نفس به سوی کمال ممکن آن از چارچوب علم و عمل ))تعریف نموده اند واز این طریق خواسته اند علم منطق را نیز جزء فلسفه قلمداد نمایند.ولی گروهی که مسائل منطقی را ازمسائل فلسفه جدا داشته اند,آن را به طرز زیر تعریف نموده اند:((العلم بالحوال اعیان الموجودات علی ماهی علیه فی نفسه الامر بقدر الطاقه البشر))یعنی آگاهی به حالات وجودی موجودات بر اساس آنچه که در حقیقت ماهیت آنهاست به اندازه درک بشر.

مرحوم صدرالمتالهین برای فلسفه تعریف دیگری بیان نموده اند:((ان الفلسفه استکمال النفس    الانسانیه بمعرفته حقایق الموجودات علی ماهی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا باالبراهین الااخذ بالظن و تلقید بقدرالوسع الانسانی. وان شئت قلت :نظم العالم نظما,عقلیاعلی حسب الطاقه البشریه لیحصل التشبه بالباری تعالی )) (اسفار,ج1,ص20)

ریچاردپاپکین[2] و اروم استرول[3] در کتاب کلیات فلسفه,پس ازتوضیح کلمه فلسفه و کار آن چنین نتیجه میگیرد که :((اگرکسی بپرسد مقصود اصلی ازاین جستجوی نظام منطقی و عقلی عقاید چیست و چه امری جویای تبیینات خرسند کننده عقل است ؟ شاید پاسخ این باشد که  فلسفه انسان را به تفکر وامی دارد.

تفکر درباره پایه های اساسی طرح و دید او,شناسایی و عقاید وی,فلسفه آدمی را به جستجو و تحقق دلایل برای آنچه که می پذیرد وعمل می کند و نیزبه تحقیق اهمیت و اعتبار تصورات و افکار و آرمانها و ایده الهای او برمی انگیزد,به این امید که معتقدات نهایی او,لااقل معتقداتی معقول باشد,اعم از اینکه معتقدات اولیه او و در نتیجه بررسی و نقادی باقی بماند یا دگرگون شود.این که این نتیجه آرزو شده وعملا بالاتر از ابا و امتناع انسان از مطالعه و تحقیق در این مساله است خود مساله ای فلسفی است .

حال آدمی بعد از آنکه دید فلسفه چیست و فلاسفه چه کرده اند,ممکن است بهتر دریابد که این همه اتلاف وقت است یا برعکس تامل و ملاحظه مسائل در شعب گوناگون (منطق ,علم اخلاق ,نظریه شناسی ,فلسفه اولی ((مابعدالطبیعه)) وغیره ) راه حلهایی برای مهمترین مسایل در پیش می نهد. (پاپکین وهمکاران ,مجتبوی ,1345,ص7)

پرفسور لوین[4] نیز در کتاب فلسفه یا پژوهش حقیقت درباره فلسفه چنین می نویسد:

در واقع هیچ کس نمی تواند از نوعی فیلسوف بودن بگریزد, هرکس کما بیش و دیر یا زود به عقاید,طرزتفکر,رفتار و ارزشهایی نیازمند است .شاید وی اینها را از جامعه ای که در آن متولد شده است و از سنت یا میراث اجتماعی,بدون نقد و تحقیق بگیرد,یا ممکن است در نتیجه تجاربی که منشا پرمایگی یا تلخ کامی زندگی بوده است, با آنها برخوردی ملایم یا منافر طبع داشته باشد.لیکن به هرحال باید فلسفه ای داشته باشد,یالاقل ایمان موثری که بدان وسیله امور خود را اداره و تدبیرکند و توفیق یا شکستی نصیب خویش سازد.

فلسفه به معنای راه و رسم خاص,مستلزم برخورداری از ملکه انتقادی فکراست. بطور اختصار,فیلسوف در جستجوی معرفت است, در برابرعقیده محض,معرفتی بر فهم عمیق زندگی و جهان باشد. زیرا شناسایی همه آن از یک قسم و دارای یک ارزش نیست .مثلا این مطلبی است که بدانیم یک ماشین چگونه کارمیکند.

اما دانستن و فهمیدن اصول نظری که ماشین برحسب آن کارمی کند چیز دیگری است. یافتن این تمایز میان معرفت علمی و نظری, طریقی است برای نزدیک شدن به پاسخ این مساله که فلسفه چیست ؟ فلسفه می کوشد تا بر پایه و اساس خود روش علمی را بدست آورد, حدود معرفت انسانی را کشف کند و بین امر واقع,خیال واهی,حقیقت و اعتقاد,یقین و احتمال را تشخیص و تمیز دهد.(لوین ,مجتبوی ,1351,ص20-11)

علم چیست ؟

بعضی علم را کشف قوانین طبیعی می دانند و قانون طبیعی را رابطه ثابتی فرض می کنند که میان پدیده ها وجود دارد.در اینجا چند سوال مطرح می شود که آیا رابطه میان پدیده های طبیعی در جهان ثابت است؟آیا دانشمندان  روابط ثابت را همانطور که وجوددارند,کشف می کند؟آیا عامل انسانی از لحاظ ساختمان بدنی و از نظر دستگاه عصبی و همچنین از نقطه نظر زمینه فرهنگی در تفسیر و تعبیرعالم واقع و آنچه ما در پدیده های طبیعی می دانیم موثراست ؟

گاریت[5] درکتاب روانشناسی عمومی درتعریف علم می گوید:

((علم عبارتست ازمعلوماتی که بوسیله اصول و قوانین با هم مربوط شده و معنی پیدا کرده اند,یا معلوماتی که از راه و روش علمی, سازمان یافته و با هم مربوط شده اند.))

درقسمت اول باید بدانیم منظور از اصول و قوانین چیست ؟آیا این اصول و قوانین خود قسمتی ازعلم را تشکیل می دهند؟ و در قسمت دوم باید روش علمی را تعریف کرد تا مفهوم علم روشن گردد.

مولف کتاب منطق علوم و رشته های دیگر معلومات بشری,در صفحه 144همین کتاب (روانشناسی تربیتی ) تعریف علم را از قول آلبرت انیشتین چنین نقل می کند:

((علم کوششی است برای مطابقت دادن تجربه حس نامنظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحدالشکل باشد.در این سیستم تجربیات واحد باید طوری با ساختمان نظری یا تئوریک همبسته,هماهنگ و دارای نتیجه مشخص و متقاعدکننده ای باشد.))

اگر رشته های مختلف معلومات بشری را مثل فیزیک,شیمی ,علوم زیستی, جامعه شناسی,روانشناسی و ستاره شناسی را مورد بررسی قرار دهیم,می بینیم که هر یک از این  رشته ها نتیجه کوشش و درک دانشمندان مختلفی است که هرکدام به نوبه خود یک یا چند مساله از مسایل مورد بحث هر رشته را تحت مطالعه قرار داده اند و با بهره گرفتن از مدارک موجود و اجرای آزمایشها و بررسی تحقیقات دیگران, نظر خود را در مورد آن مسایل ابراز داشته اند و این نظرها در اصلاح همان فرضیه است.بنابراین می توان گفت علم همان فرضیه است.اصول و قوانین از نظر ما همان فرضیه هایی هستند که بیشتر از سایر فرضیه ها با مدارک و دلایل مربوطه سازش دارند و برای مدت بیشتری مورد قبول دانشمندان قرار می گیرند.(شریعتمداری ,1366,ص12-11)

[1] -Philosofia

[2] -Richard h.popking

[3] -Avrum Stroll

[4] -Lewin
پایان نامه
[5] -Garrett

  1. تعریف لغوی: کیفیت زندگی از نظر لغوی به معنی چگونگی زندگی کردن است.
  2. تعریف مفهومی:کیفیت زندگی یکی ازمفاهیم، روانشناسی مثبت نگر[1]، است، کیفیت زندگی به تامین سلامتی وشادکامی در افرادو بهرمندی آنهااز یک زندگی سالم کمک می‌کند. مفهوم کیفیت زندگی برای هرکس منحصر به فردوبا دیگران متفاوت است، عد‌های ازمحققان این واژه را پیچیده‌ترازآن می‌دانندکه بتوان آنرا دریک جمله توصیف کرد. علی رغم اینکه یک توافق کلی در تعریف کیفیت زندگی وجود نداردبیشتر پژوهشگران بر سه ویژگی آن یعنی چند بعدی بودن، ذهنی بودن وپویا بودن اتفاق نظر دارند.برخی از محققان کیفیت زندگی را با رویکرد عینی تعریف کرده‌اندکه موارد آشکارومرتبط با معیار‌های زندگی از جمله سلامت جسمانی، شرایط شخصی (ثروت، شرایط زندگی…)، ارتباطات اجتماعی، اقدامات شغلی یا دیگرعوامل اجتماعی واقتصادی را با کیفیت زندگی معادل دانسته اند، رویکرد ذهنی کیفیت زندگی را مترادف شادی یارضایت از زندگی فرددر نظر می‌گیرد، بین این دو رویکرد، رویکرد جدیدی بنام رویکرد کل نگروجود دارد که کیفیت زندگی رامفهومی پیچیده وچند بعدی در نظر می‌گیرد (حسینیان، قاسم زاده ونیکنام1390). بنابرتعریف سازمان بهداشت جهانی کیفیت زندگی، درک افراد از موقعیت خوددر زندگی ازنظرفرهنگ، سیستم ارزشی که در آن زندگی می‌کنند، اهداف، انتظارات، استانداردهاواولویت‌هایش است، پس موضوعی کاملاً ذهنی بوده وتوسط دیگران قابل مشاهده نیست وبردرک افرادازجنبه‌‌های مختلف زندگیشان استوار است (نجات1387). بنابرنظر سازمان بهداشت جهانی کیفیت زندگی افراد باید با توجه به چهار بعد مورد ارزیابی قرار بگیرد، سلامت جسمانی، سلامت روانی، روابط وارتباطات اجتماعی و سلامت محیطی، سلامت روانی شامل رضایت وتصورشخص از خودش وظاهرش، احساسات مثبت ومنفی فرد، اعتمادبه نفس، اعتقادات روحی وحافظه وتمرکز فرد می‌باشد (رستگار، محمدی وپاکباز1392). کیفیت زندگی این موضوع را بیان می‌کند که چگونه یک فرد جنبه‌‌های مختلف زندگی‌اش را ارزیابی می‌کند این ارزیابی شامل واکنش‌‌های فرد به رخداد‌های زندگی، گرایش‌ها، احساس کامل بودن زندگی وخرسندی از آن ورضایت از شغل و روابط شخصی می‌باشد (قاسمی، رجبی ورشادت1392). تعاریف جدیدترکیفیت زندگی رابصورت اختلاف بین سطح انتظارات انسان‌ها وسطح واقعیت‌هاعنوان می‌کنندکه هرچه این اختلاف کمتر باشد، کیفیت زندگی بالاتر است.


امروزه بدلیل نقش پیشگیرانه کیفیت زندگی سازمان بهداشت جهانی یکی از اهداف خود را افزایش کیفیت زندگی ذکر کرده است.

2-2-5-2- تاریخچه طرح مفهوم کیفیت زندگی

آغاز بحث کیفیت زندگی به زمان ارسطو باز می گرددکه در کتاب نیکو ماخُس[2] به موضوع سعادت انسانی می‌پردازد. اوزندگی خوب را معادل شادکامی[3] در نظر می‌گیرد،در عین حال می‌گوید، مفهوم شادی در افراد مختلف متفاوت است وذکر می‌کند که سلامتی که فرد بیمار را شاد می‌کندباثروت که فردی فقیر را شاد می‌کند یکسان نیست. شادی نه تنها برای افراد مختلف معانی متفاوتی دارد بلکه برای یک فردنیز در شرایط متفاوت معنی یکسانی نخواهد داشت، به هر حال در آن زمانشادی یاشادمانه زیستن معادل کیفیت زندگی امروزه بوده است. کیفیت زندگی تا قرن بیستم مورد استفاده قرار نگرفته بود (نجات1387). پیگو[4]درسال 1920برای اولین بار در کتاب اقتصاد ورفاه بطور مستقیم به مفهوم کیفیت زندگی اشاره کرده، وآن را مورد استفاده قرار داد، نظریه او که در مورد حمایت دولت ار اقشار کم در‌آمد بود شکست خورد، این مفهوم تا بعداز جنگ جهانی دوم به فراموشی سپرده شد، بعداز جنگ دوم جهانی توجه سازمان بهداشت جهانی به مفهوم سلامت وبحث بی‌عدالتی‌‌های وسیع درکشور‌های غربی، توجه ویژه به کیفیت زندگی را فراهم کرد، از اواخردهه 1970علاقه به مفهوم کیفیت زندگی به شکل معنا‌داری افزایش یافت ودر سه حوزه پزشکی، روان شناسی وعلوم احتماعی متمرکز شد. گسترش حوزه‌‌های علمی مرتبط با کیفیت زندگی زمینه تحقیقات بیشتر راجع به این سازه را فراهم آوردوتعاریف وپنداشت‌‌های مختلفی از کیفیت زندگی شکل گرفت. مرور متون مرتبط باکیفیت زندگی حاکی ازتأیید دیدگاه صاحبنظران مختلف درباره ابهام درتعریف این سازه است، هرمحقق باتوجه به حوزه مورد مطالعه، شرایط وویژگی‌‌های تحقیق تعریفی ازکیفیت زندگی ارائه می‌دهد، علت نبود تعریف جهانشمول برای این مفهوم اینه که اولاً فرایند‌‌های روانشناختی مرتبط با آن را می‌توان ازدریچه زبان‌ها ودهلیز‌های مختلف توصیف وتفسیر کرد، دوم این مفهوم تاحد زیادی با ارزش داوری همراه است وهمچنین متأثر از رشد درک انسانی وفرایند‌های توسعه درطول زندگی افرد است، لذا امروزه واژه‌‌های مرتبط دیگری مانند بهزیستی، سطح زندگی، استاندارد زندگی، رضایتمندی از زندگی وخشنودی ظهور کرده‌اند. بعلاوه بر سر ذهنی یا عینی بودن آن بین محققان اختلاف نظر وجود دارد (غفاری، کریمی ونوذری1391). امروزه محققین متوجه شده‌اند که کیفیت زندگی می‌تواند یکی از پیامد‌های پراهمیت در ارزیابی سلامت باشد، سازمان جهانی بهداشت هم بر این نکته تأکید دارد وتن درستی را شامل ابعاد وسیع آن بشکل رفاه کامل فیزیکی، روحی واجتماعی ونه فقط عدم وجود بیماری می‌داند (نجات1387). بررسی مطالعات انجام شده در زمینه کیفیت زندگی در ایران نشان می‌دهد توجه به این سازه و ورود آن به مطالعات علمی کشوربه اوایل سال 72-71باز می‌گرددوتاسال 1390بافراز وفرودهایی همراه بوده است، بیشتر مطالعات انجام شده در این بازه زمانی ابتدادر حوزه پزشکی وبا محوریت مطلوبیت اجتمایی بوده است وبعداز آن بیشتر مطالعات در حوزه روان شناسی وعلوم تربیتی بوده است. دراین حوزه تأکید اصلی برشاخص‌‌های ذهنی کیفیت زندگی می‌باشدواین شاخص‌ها بیشتر درسطح فردی واندازه گیری رضایت فردی از زندگی بعنوان یک تجربه شخصی مورد استفاده قرارگرفته است، لذا کیفیت زندگی روان شناسی، بیشترکیفیت زندگی رابعنوان رضایت اززندگی نشان می‌دهد (غفاری، کریمی ونوذری1391).

2-2-5-3- ویژگی‌های کیفیت زندگی

2-2-5-3-1- چند بعدی بودن کیفیت زندگی

بیشتر پژوهشگران پنچ بعد برای کیفیت زندگی قائلند ومقتقدند این ابعاد باهم در ارتباطند

  1. بعدفیزیکی[5]: مفاهیمی مانندقدرت، انرژی، توانایی انجام فعالیت‌‌های روزمره ومراقبت از خوداز این دسته‌اند.
  2. بعد روانی[6]: که اضطراب، افسردگی وترس از این زمره اند.
  3. بعد روحی[7]: درک فرد از زندگی وهدف ومعنای زندگی رادر بر می‌گیرد، ثابت شده است که بعدروحی زیر مجموعه بعد روانی نیست ویک زمینه مهم ومستقل محسوب می‌شود.
  4. بعد اجتمایی[8]: این بعد در مورد روابط فرد با خانواده، دوستان وهمکاران ودر نهایت جامعه است.
  5. علائم مربوط به بیماری یا تغییرات مربوط به درمان.

پادیلا[9]، پنج بعدکیفیت زندگی را شامل خوب بودن از نظر روانی، دغدغه‌‌های اجتماعی، کنارآمدن با شکل ظاهری، خوب بودن جسمانی و پاسخ به درمان بیان می‌کند (نجات1387).

2-2-5-3-2- ذهنی بودن کیفیت زندگی

کیفیت زندگی به مثابه ی سازه ای ذهنی به احساسات، انتظارات وپندار‌های فرد بستگی داردیعنی حتما بایدتوسط خود شخص، براساس نظراو و نه فرد جایگزین تعیین گردد، لذا ارزیابی خودشخص ازسلامت یا خوب بودنش عامل کلیدی است. در این نگاه کیفیت زندگی رابا سنجش احساس‌‌های ذهنی شخص از خشنودی درباره جنبه‌‌های گوناگون زندگی می‌توان ارزیابی کرد. بعنوان یک تجربه ذهنی کیفیت زندگی ارزیابی درکی فرداز وقایع وپاسخ عاطفی به این وقایع را شامل می‌شود (غفاری، کریمی ونوذری1391).

2-2-5-3-3- پویایی کیفیت زندگی

پویایی کیفیت زندگی به این معناست که باگذشت زمان تغییر می‌کند وبه تغییرات فرد ومحیط بستگی دارد این مشخصه کیفیت زندگی در یک رابطه طولی قابل مشاهده است. یعنی تغییرات آن در دوره‌‌های مختلف قابل بررسی است. (سایت اپیدمیولوژی تخصصی ایران).

2-2-5-4- عوامل مؤثر بر کیفیت زندگی

براساس مطالعات عوامل مؤثر بر کیفیت زندگی به قرارزیراست

  1. رضایت فردی: که این حوزه مهم‌ترین حوزه در مطالعات کیفیت زندگی می‌باشد، بعنوان حوزه رضایت عمومی فرد از زندگی، بطوری که بخش اعظم مطالعات کیفیت زندگی رادر امریکا به خوداختصاص داده است.
  2. عوامل محیط فیزیکی: شامل استاندارد‌‌های محیطی وکیفیت محل زندگی نظیروجود امکانات اولیه ورفاهیزندگی ودسترسی به انها.
  3. عوامل محیط اجتماعی: مانند شبکه‌‌های حمایت خانواده واجتماعی بعنوان یکی از جنبه‌‌های بنیادی محیط اجتماعی چه درجوامع اولیه وچه تا به امروزوجودداشته است کهاین موضوع اهمیت آنهارا نشان می‌دهد.
  4. عوامل اقتصادی اجتماعی: با برتر دانستن فرهنگ مصرف جهانی وپاسخ افراد به این فرهنگ، درآمدوثروت بعنوان عوامل اساسی مؤثر بر کیفیت زندگی افراد تلقی می‌شوند به این معنی که لیست ضروریات اولیه زندگی در حال افزایش است.
  5. عوامل فرهنگی: تفاوت‌‌های فرهنگی منبعث ازپایگاه‌‌های اجتماعی متفاوت منتسب به سن، جنس، موقعیت طبقاتی، پیشینه قومی ومذهبی افراد رادر بر می‌گیرد بخصوص زمانی که کیفیت زندگی را از رویکرد ذهنی بررسی می کنیم.
  6. عوامل سلامتی: از ناتوانی وبیماری بعنوان ویژگی‌های زندگی آینده واز مرگ واز مرگ بعنوان رویدادی حتمی نام برده می‌شود، مشخص شده است که بین سلامت جسمانی، توانایی عملکردی وسلامت روان با کیفیت زندگی رابطه معنی دار وجود دارد.
  7. عوامل شخصی: شامل شخصیت وساخت روان شناختی یک فرد اغلب مرتبط باسلامت روان اوست این عوامل بطور غیر مستقیم از طریق تأثیر بر سلامت روان بر کیفیت زندگی افراد تأثیر می‌گذارد.
  8. عوامل استقلال فردی: که مرتبط با عوامل شخصیتی ومستقل از محیط فیزیکی واجتماعی می‌باشند مانند توانایی تصمیم گیری، کنترل فردی، کنترل یا بحث پیرامون محیط فیزیکی واجتماعی منطبق بر آنهامی‌باشد.

شایع‌ترین عواملی که درارتباط با کیفیت زندگی در مطالعات مختلف موردبررسی قرارمی‌گیرند شامل متغیر‌های دموگرافیک، عوامل اجتماعی، مسائل مربوط به درمان مانند نوع جراحی، درمان‌های کمکی وطول مدت پیگیری می‌باشند، همچنین مطالعات روی عواملی مانند بیماری‌های همراه، وضعیت تأهل ووضعیت زندگی تمرکز دارند (منفردو همکاران1392).

 

[1]Positive psychologyh

[2]Nico Makhus

[3]Happiness

[4]pigou

[5]physical

[6]psychological

[7]Spiritud

[8]Sociol
پایان نامه
[9]padilla

[10]Subjective

[11]dynamic

در DSM-IV-TR  نيز اين اختلال هم در گروه اختلالات تكانه‌اي و عادتي كه به گونه اي ديگر مشخص نشده است (NOS)، طبقه بندي شده است.

طبق تعريف DSM-IV-TR در سال 2000، اختلالات كنترل تكانه برخي خصوصيات مشترك دارند. اين افراد قدرت مقاومت در برابر تكانه ها، سايق ها يا وسوسه هايي كه براي خود يا ديگري زيانبار است را ندارند. بيماران ممكن است آگاهانه در مقابل تكانه مقاومت داشته يا نداشته‌باشند. در هر صورت پيش از ارتكاب عمل دچار تنش يا تحريك فزاينده اي مي‌شوند و هنگام عمل احساس لذت، رضايت يا رهايي مي‌كنند. ولي ممكن است احساس ندامت واقعي، سرزنش خويشتن و احساس گناه نيز داشته‌ باشند عمل هماهنگ با خود-همخوان (Ego-syntonic  ) است. زيرا رفتار بيمار با ميل هوشيارانه او هماهنگي دارد. (3)

 

انواع و معيارهاي تشخيصي ICD-10 به نقل از DSM-IV-TR اختلالات عادتي و كنترل تكانه:

1-قمار بازي مرضي:

الف) وجود 2 مورد يا تعداد بيشتر قمار بازي در طول يك سال گذشته.

ب) اين رفتار فاقد منافع مالي براي فرد است و در عوض  او را از نظر اقتصادي تحت فشار مي‌گذارد و سبب اختلال در زندگي روزانه او مي‌شود.

ج) اشخاصي كه بيان مي‌كنند احساس اضطرار شديد براي قمار بازي دارند وكنترل كردن آن براي آنها دشوار است و علي‌رغم تلاشهايشان نمي‌توانند اين رفتار را متوقف كنند.

د) مشغوليت ذهني و تصوير سازي عمل قمار بازي يا بيان اين افكار

 

2-آتش افروزي بيمار گونه(Pyromania):

الف)وجود دو مورد يا بيشتر آتش افروزي بدون انگيزه واضح

ب) اشخاصي كه بيان مي‌كنند احساس اضطرار شديد براي آتش افروزي  دارند وكنترل كردن آن براي آنها دشوار است و علي‌رغم تلاشهايشان نمي‌توانند اين رفتار را متوقف كنند.

ج) مشغوليت ذهني و تصوير سازي عمل آتش افروزي يا بيان اين افكار

 

3-دزدي بيمارگونه(Kleptomania):

الف) تعداد دو مورد يا بيشتر دزدي بدون انگيزه واضح (دزدي اشيائي كه مورد نياز او يا ديگران نباشد. )

ب) اشخاصي كه بيان مي‌كنند احساس اضطرار شديد براي دزدي دارند وكنترل كردن اين رفتار براي آنها دشوار است و علي‌رغم تلاشهايشان نمي‌توانند آن را متوقف كنند.

 

4-Trichotillomania:

الف)فقدان قابل توجه قسمتي از موهاي سر كه به علت تكانه مقاوم و مكرر، فرد را به كندن موها وادار مي‌سازد، اتفاق مي افتد.

ب) اشخاصي كه بيان مي‌كنند احساس اضطرار شديد براي  كندن موها دارند وكنترل كردن اين رفتار  براي آنها دشوار است و علي‌رغم تلاشهايشان نمي‌توانند اين رفتار را متوقف كنند.

ج)هيچگونه التهاب پوستي وجود ندارد و كندن مو به دنبال توهم نيست.

 

5-اختلالات تكانه‌اي و عادتي كه به گونه اي ديگر مشخص نشده است (NOS):
پایان نامه
اين بخش بايد براي انواع ديگر رفتارهاي غير سازشي مقاوم و تكرار شونده كه ثانوي به سندرم رواني شناخته شده ديگري نيستند، اختصاص يابد و در ان رفتارهاي تكانه‌اي مقاوم و مكرر اتفاق مي افتد.

اين اختلالات دوره هايي از تنش براي فرد ايجاد مي‌كنند كه فرد با انجام اين اعمال احساس رهايي مي‌كند. (4)

اختلالات اين گروه عبارتند از :خريد وسواسي(Compulsive shopping)، اعتياد به بازيهاي ويدئويي، رايانه‌اي، اعتياد به اينترنت، رفتار جنسي وسواسي و خودزني‌هاي مكرر. (3)

وقتي براي اولين بار اصطلاح “اعتياد به اينترنت” مطرح شد بسياري از درمانگران و دانشگاهيان با آن به مخالفت برخاستند. قسمتي از اين مخالفت مربوط به اين موضوع مي‌شد که آنها اعتقاد داشتند تنها به موادي که مي‌تواند وارد بدن شوند مي‌توان واژه “اعتيادآور”(Addictive) را اطلاق کرد.

Walker) 1989، Rachlin 1990)  در مقابل کساني هم مدافع اعتيادآور بودن بعضي رفتارها مانند ” قماربازي مرضي ” ( Griffiths، 1990  )، ” بازيهاي رايانه‌اي” (Computer Games) ( Keepers ، 1990 ) ، ” پرخوري ” (Overeating)                  (  Lesuiret،   Bloome 1993 )، ” ورزش “(Sport) ( Morgan، 1970)، “روابط عاشقانه” (Love relationships) ( Brody،  Peek 1975 )، ” تماشاي تلويزيون”                    (viewing Television) ( Winn، 1983 ). بودند.

بنابراين اگر اصطلاح “اعتيادآور” را فقط به عواملي مانند داروها مربوط                    بدانيم دچار خطايي شده ايم که باعث حذف عوامل اعتياد آور مشابه مي‌شود.                 ( Schewcighofor،  Alexander 1988 )(7)

تغييرات نوروشيميايي (احتمالا دوپامين) که در جريان هر عمل لذت‌بخش آزاد مي‌شود ثابت ميکند که آن عمل قابليت آنرا دارد که به صورت عادت درآيد. در مورد اينترنت هم وضع به همين صورت است. اين حالت در مورد کساني که رفتارهاي تکانه‌اي دارند بيشتر است. به نظر مي‌رسد اين فعاليتها توان بالقوه اي براي ايجاد سوء مصرف نيز دارند.

دسترسي آسان به خريد و فروش، قماربازي و. .. به کاربران اين فرصت را ميدهد که زمان بسيار زيادي را بدون مهار و کنترل صرف اينترنت کنند. در نتيجه اگر انسان در مورد اين مسأله دخالتي نکند احتمال بروز رفتار تکانه اي به همراه سوء مصرف يا به تنهايي در اين زمينه‌ها وجود دارد.

چنانچه در مطالعات مشاهده شده در افراد با اين اختلال 5 ويژگي تکانه اي بودن گزارش شده :

  • صميميت افراطي (Intense Intimacy)
  • مهار نکردن (Disinhibition)
  • رعايت نکردن حد ومرزها (Loss of Boundaries)
  • احساس بي زماني (Timelessness)
  • احساس خارج از کنترل بودن (Feeling out of Control)

در زمينه اختلال کنترل تکانه در رابطه با اينترنت دو نوع نگرش وجود دارد:

نگرش اول حاکي از آنست که اينترنت خود باعث ايجاد الگوي تکانه اي در کاربران مي‌شود. و نگرش دوم بيان مي‌كند، فرد مستعد رفتار تکانه اي است که اين گرايش بوسيله اينترنت تشديد مي‌شود. (5)

دليل ديگر مخالفت با اعتياد آور بودن اينترنت اين بود که به عقيده برخي همچون (Levy، 1996)، چون اينترنت تکنولوژي بسيار پيشرفته اي است و اغلب در جامعه فوايد بسياري دارد بنابراين نبايد به عنوان ” عامل اعتياد آور” از آن انتقاد کرد. اينترنت تواناييهاي بالقوه اي براي تحقيقات، ايجاد شغل و تجارت دارد و دسترسي به کتابخانه‌هاي بين‌المللي و برنامه ريزي براي جهانگردي را تسهيل مي‌كند.

اگر چه کتابهايي در مورد فوايد کاربردي اينترنت از لحاظ روانشناسي در زندگي روزمره نوشته شده، در مقايسه به مسأله ” وابستگي به اينترنت “(Dependency) کمتر پرداخته شده است. (7)

بنابراين کساني که اصطلاح اعتياد را به نوعي وابستگي فيزيولوژيک بين يک شخص و يک محرک که معمولا نوعي مواد است، اطلاق مي‌كند مانند ( Daivis، 2001 ) اصطلاح ” استفاده مرضي از اينترنت ” را مناسبتر از اصطلاحات ديگر يافته اند. (11)

چنانچه در بين معيارهاي DSM – IV – TR (2000) هم اين اصطلاح در گروه استفاده مرضي يا سوء مصرف مواد طبقه بندي نشده است.

اما گروهي ديگر آن را نوعي ” اعتياد رفتاري “(Behavioral addiction) مي‌دانند مانند اعتياد به قماربازي، پرخوري، تماشاي اجباري تلويزيون و مانند آن. در اينجا فرد نه به ماده، بلکه به آنچه که در رايانه انجام مي‌دهد يا به احساسي که در هنگام كار با آن به او دست مي‌دهد معتاد مي‌شود. (3)

بطوريکه طبق نتايج تحقيقات طرفداران اين ديدگاه تعداد زيادي از معتادان به اينترنت معيارهاي اصلي اعتياد را دارند. اين معيارها عبارتند از :

  • برجستگي(Salience) :

وقتي مهمترين فعاليت شخصي، عمل خاصي باشد بطوريکه بر تفکر، رفتار و اعمال فرد تاثير بگذارد، اين امر رخ مي‌دهد. طبق تحقيقات Fabian و همکاران در سال 2001  92% معتادان به اينترنت در تحقيق او دنيا را بدون اينترنت خالي و پوچ مي‌دانند و 77% جالب ترين فعاليت روزانه خود را کار با اينترنت بيان کردند.

  • تغيير خلق (Mood modification) :

احساس سرخوشي و هيجان ضمن اشتغال به فعاليتي معين به تغيير خود تعبير مي‌شود. در اين حالت ترشح دوپامين از مرکز لذت در مغز افزايش پيدا مي‌كند. طبق تحقيقات Fabian و همکاران در سال 2001، 92% از کساني که اختلال اعتياد به اينترنت داشته‌اند داراي اين ويژگي بودند.

  • تحمل (Tolerance) :

در مورد اعتياد به اينترنت ” تحمل ” پروسه اي است که طي آن معتاد احساس مي‌كند براي داشتن احساس بهتر نياز به زمان بيشتري براي ماندن در اينترنت دارد. (Griffiths، 2000 ) مانند الکلي هايي که پس از مدتي نياز به مقدار بيشتري الکل دارند تااحساس بهتري داشته باشند. طبق تحقيقات  Youngدر سال 1996معتادان 8 برابر بيشتر از کاربران عادي از اينترنت استفاده مي‌كنند. طبق تحقيق Green field در سال 1999، تحمل در 58% از معتادان به اينترنت وجود دارد.

  • نشانه‌هاي کناره گيري (Withdrawal symptoms):

معتادان به اينترنت وقتي به اينترنت وصل نيستند نشانه‌هاي ترک را که شامل : عصبي بودن، پرخاشگري، بي قراري مي‌شود، دارند. Seeman و همکاران در سال 2000، Bai و همکاران در سال 2001 ، 82% از معتادان وقتي در حال استفاده از اينترنت هستند، با  قطع ان، پرخاشگري مي‌كنند و 81% اگر سرعت اتصال آنها به اينترنت کم باشد ” عصبي” مي‌شوند. ( Fabian و همکاران، 2001 )

  • تعارض (Conflict) :

به علت استفاده از اينترنت، معتادان به اينترنت سطح اضطراب بالايي در روابط خانوادگي، شغلي، زندگي اجتماعي دارند ( Griffiths، 2000 ) در مطالعات Fabian و همکاران گزارش شده 43% معتادان بعد از خارج شدن از اينترنت احساس گناه و افسردگي مي‌كنند و 71% آنها اگر در حين استفاده از اينترنت کسي مزاحم کارشان شود، تند خو و پرخاشگر مي‌شوند.

  • عود(Relaps) :

Hirschman در سال 1992،  علت عود را پابرجابودن مشکل عاطفي زمينه اي که به معتاد شدن فرد کمک کرده مي‌داند. Young در سال 1996 بيان مي‌كند، 46% معتادان تلاش ناموفق براي قطع استفاده از اينترنت داشته‌اند. Greenfield بيان مي‌كند 68% از معتادان مطالعه او عود داشته‌اند.

young در سال 1999 سه معيار ديگر به اين معيارها اضافه کرده که شامل :

  • پيشرفت (Progression) :

چنانچه در وابستگي به مواد فرد ابتدا از موادي که کمتر اعتيادآور است مانند تنباکو شروع مي‌كند و بعد به داروهاي اعتياد آور مانند کوکائين روي مي آورد، معتادان به اينترنت هم ابتدا در قسمتهايي از اينترنت که طبق تحقيقات ريسک اعتياد آنها کمتر است مانند انواع سايتها و پروتکل ها و پستهاي الکترونيک شروع مي‌كنند و کم کم در قسمتهايي که  بيشتر با فعاليتهاي شخصي آنها در ارتباط است مانند  گروههاي جديد، Multi – user Domains    (MUD)   و اتاقهاي گپ که اعتياد آورترند به فعاليت بيشتري مي پردازند.

  • انکار(Denial):

معتادان به اينترنت اغلب به مشکل خود آگاهي ندارند و آنرا به عنوان اختلال در نظر نمي‌گيرند بلکه اغلب با بيان عباراتي چون « کسي به ماشين معتاد نمي‌شود » يا « آن قسمتي از شغل من است » آنرا توجيه مي‌كنند.

  • ادامه فعاليت علي‌رغم نتايج آن (‍Continued Use Despite Consequences) :

اعتياد به اينترنت اغلب در روابط شخصي، تحصيلي و شغل افراد، اثر سوء مي‌گذارد اما معتادان علي‌رغم اين مشکلات به رفتار خود ادامه مي‌دهند. (11)

بطو کلي رايج ترين اصطلاح براي اين اختلال، “اعتياد به اينترنت”                     (Internet Addiction) است که نوعي وابستگي رفتاري به اينترنت ايجاد مي‌كند و با ويژگيهاي زير تعيين مي‌شود:

  • هزينه روزافزون براي اينترنت و موضوعات مربوط به آن
  • احساس هيجاني ناخوشايند (مثل اضطراب، افسردگي و مانند آن در زماني که فرد در تماس با اينترنت نيست).
  • قابليت تحمل و عادت کردن به اثرات در اينترنت بودن
  • انکار رفتارهاي مشکل زا (3)

 

علائم و نشانه‌ها

Orazack      علائم و نشانه‌هاي اعتياد به رايانه را بدين صورت بيان کرد:

  1. استفاده از رايانه براي کسب لذت، پاداش، يا رهايي از اضطراب
  2. احساس بي قراري، عدم کنترل يا افسردگي در زماني که از رايانه استفاده نمي‌كند.
  3. صرف زمان طولاني و هزينه زياد براي سخت افزار، نرم افزار، مجله ها يا فعاليتهايي مرتبط با رايانه
  4. چشم پوشي از وظايف شغلي، تحصيلي و خانوادگي
  5. دروغ گفتن درباره مدت زماني که صرف فعاليتهاي رايانه‌اي مي‌شود
  6. فراموش کردن اهداف زندگي، اهداف تحصيلي و روابط شخصي
  7. شکستهاي متعدد در زمينه کم کردن زمان استفاده از رايانه
  8. مشکلات تغذيه اي، سردرد، کمر درد و خشکي چشم بدنبال استفاده طولاني از رايانه. (13)

موارد زير نشانه‌هاي اعتياد به اينترنت برگرفته از Young و Goldberg هستند:

  1. تغييرات اساسي در شيوه زندگي به منظور صرف زمان بيشتر در شبکه
  2. کاهش اساسي در فعاليتهاي فيزيکي
  3. بيماري جسمي‌ناشي ازسپري کردن زمان طولاني در اينترنت
  4. اجتناب از فعاليتهاي مهم زندگي به منظور صرف زمان بيشتر در شبکه
  5. کم خوابي يا تغيير الگوي خواب به منظور صرف زمان بيشتر در شبکه
  6. کاهش روابط اجتماعي به علت کم شدن تعداد دوستان
  7. چشم پوشي کردن از خانواده و دوستان
  8. امتناع کردن از اينکه زمان زيادي را خارج از اينترنت سپري کند
  9. تمايل شديد براي صرف زمان بيشتر بر روي رايانه
  10. چشم پوشي از شغل و وظايف شغلي
  11. پاسخهاي موقعيتي مثل افزايش تعداد نبض، افزايش فشار خون به هنگام اتصال به اينترنت
  12. سطح هوشياري بالا (Alerted state of Consciousness) در طول شرکت در فعاليتهاي گروهي در اينترنت. تمرکز و توجه فرد کاملا به صفحه نمايشگر رايانه معطوف مي‌شود (حالتي شبيه به مديتيشن)
  13. ديدن روياهايي که در آن فرد در فضاي مجازي است مانند طراحي خاص صفحات اينترنتي
  14. احساس بي قراري شديد وقتي که فرد کاملا غرق اينترنت است، و در اين حال کسي در زندگي واقعي حواس او را پرت کند. (14)

 

علائم اعتياد به اينترنت در محل کار :

  • کاهش توجه در انجام کار
  • رجوع به اينترنت قبل از شروع کار
  • ماندن تا دير وقت در محل کار به علت استفاده از اينترنت
  • افزايش تعداد اشتباهات و خطاهاي مکرر در وظايف شغلي
  • جدايي ناگهاني ازهمکاران (15)

   گرچه پاره­اي از تحقيقات نشان داده­اند كه برخي از داروهاي “روان گردان[1]” هراس هاي اجتماعي را كاهش مي دهند (اوبرلندر[2] و همكاران، 1994 به نقل از دادستان، 1389) اما متخصصان باليني در وهله نخست، فنون روان درمانگري را براي دستيابي به اين هدف به كار گرفته اند. به عنوان مثال در سالهاي اخير، رفتاري نگران از روشهاي مواجهه اي براي كاهش هراس هاي اجتماعي استفاده كرده اند. در اينجا نيز درمانگران به هدايت، تشويق و متقاعد كردن مبتلايان به هراس اجتماعي مي پردازند تا با موقعيت هايي كه برايشان هراسناك است مواجه شوند و تا وقتي ترس وجود دارد در آن موقعيت ها باقي بمانند. به طور معمول مواجهه با موقعيت جنبه تدريجي دارد و از موقعيت هاي سهلتر آغاز مي شود و سپس بتدريج مراجع در وضعيت مشكلتر قرار داده مي شود. در اغلب موارد، اين روي آورد مواجهه اي دربرگيرنده بعدي شخصي است كه به فرد مي آموزد و وي را موظف مي كند كه خود نيز به تنهايي با موقعيت هاي اجتماعي مواجه شود. گروه درمانگري مي تواند چهارچوب مناسبي براي روش هاي درمانگري مواجهه اي باشد چرا كه افراد را وادار مي كند تا در جوي حمايت كننده با موقعيت هاي اجتماعي مواجه شوند (دادستان، 1389).

   روي آوردهاي شناختي نيز به صورتي گسترده در درمانگري هراسهاي اجتماعي بكار برده شده اند. اليس معتقد است كه باورهاي نامعقول در اغلب مواقع، مبناي اين اختلال و ديگر اختلال هاي روانشناختي را تشكيل مي دهند. پژوهش ها نيز ضمن اثبات تاثير اين باورها در ايجاد هراسهاي اجتماعي، نشان داده اند كه درمانگري هاي شناختي و مواجهه اي بندرت مي توانند توانايي غلبه كامل بر اين اختلال را در بيمار به وجود آورند. و از اينجاست كه متخصصان باليني به روش آموزش مهارتهاي اجتماعي متوسل شده اند (امل كمپ[3]، 1994 به نقل از دادستان، 1389).

 

2-16-1-2: آموزش مهارت هاي اجتماعي

روش آموزش مهارت هاي اجتماعي بر مبناي تاليف چندين روش رفتاري، شكل گرفته است. درمانگراني كه اين روش را بكار مي برند در وهله نخست، الگوي رفتاري مناسب را به مراجع ارائه مي دهند و سپس وي را تشويق مي كنند تا اين الگوها را بكار برد. آموزش گروهي مهارتهاي اجتماعي نيز به نتايج چشمگيري منجر شده است چرا كه گروه مي تواند همواره ضوابط متناسب اجتماعي را عرضه كند.

پاره اي از تحقيقات بر تاثير محدود اين روش درمانگري در درمان هراس هاي اجتماعي تاكيد كرده اند چرا كه به رغم افزايش كارآمدي و مهارتهاي اجتماعي بيماران، در اغلب مواقع، سطوحي از ترس پابرجا مي ماند.

بدين ترتيب، گرچه درمانگري مواجهه اي، شناخت درمانگري و آموزش مهارتهاي اجتماعي، در درمان هراس هاي اجتماعي موثرند با اين حال به نظر مي رسد كه هيچيك از آنها به تنهايي توانايي ايجاد يك تغيير كامل را ندارند. بررسيهايي كه مستقيما به مقايسه اين سه روي آورد پرداخته اند معمولا اثربخشي هريك را بطور جداگانه نشان داده اند بدون آنكه بتوانند برتري هيچيك را ثابت كنند (متيك[4] و همكاران، 1989). در حالي كه از تاليف اين روي آوردها، نتايج به مراتب اميد بخش تري حاصل شده اند (هوپ[5] و همكاران، 1993) و بيماراني كه از روش درمانگري تاليفي استفاده كرده اند به بهبود قابل ملاحظه اي در زمينه كاهش اضطراب و افزايش كارآمدي دست يافته اند (دادستان، 1389).

تاثیر درمان شناختی رفتاری و دارویی نسبتا به خوبی مورد بررسی قرار گرفته اند. درمقابل مطالعات کنترل شده در مورد درمان های سایکودینامیک و بین فردی در زمینه هراس اجتماعی کم و نادرند، این روش ها گزینه مناسبی برای درمان هراس اجتماعی مزمن نیستند (مرتبرگ[6]، 2006).

علی­رغم پیشرفت های جامع، توافقی کلی مبنی بر نیاز به توسعه روش های درمان وجود دارد، چرا که بسیاری از بیماران حتی بعد از درمان هنوز بیمار هستند. بنابراین، محققان به کشف فرایندهایی که باعث بقای هراس اجتماعی می شود و نیز یافتن تکنیک هایی برای بهبود نتیجه درمان این اختلال ادامه می دهند. یکی ازاین تکنیک ها، درمان فردی شناختی (ICT) است که براساس مدل کلارک و ولز (1995) در مورد هراس اجتماعی تاسیس شده است. درتلاشی دیگر برای افزایش نتیجه درمان، روشی درمانی شامل ترکیبی از [8]CBT  و دارو مورد استفاده قرار گرفت. در رابطه با اثر احتمالی مدت زمان و شکل درمان مطالعات محدودی انجام شده است، برای مثال زمان تمرکز[9] درمقابل درمان گسترده یا درمان استاندارد در مقابل درمان گسترده[10]. مطالعات روش های رهایی از زمان متمرکز، در نوشته هایی تشریح شده است اما در مورد مطالعات کنترل شده فقدان منابع نوشتاری وجود دارد. تاثیرات دراز مدت درمان به اندازه کافی مورد مطالعه قرار نگرفته است. پیشرفت اخیر برنامه های خود یاری[11] انتشار یافته از طریق اینترنت احتمالا مکمل بعدی درمان مدیریت تخصصی را فراهم می کند (مرتبرگ، 2006).

 

2-16-2: درمان های شناختی و رفتاری

درمان شناختی رفتاری[12]، گروهی از درمان های روانشناسی و نیز تعدادی ازتکنیک های مختلف که اغلب درترکیب های متفاوت به کارگرفته می شود را شامل می شود. راهبردهای اصلی بکار گرفته شده در درمان هراس اجتماعی که در مجلات جامع ارائه شده اند عبارتند از 1)آموزش مهارت های اجتماعی یا آموزش خاص مهارت های رفتاری در تبادلات اجتماعی براساس این فرضیه که افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی فاقد مهارت های لازم در تعاملات اجتماعی هستند.

2)آموزش تمدد اعصاب

3)آشکارسازی؛ یک سری تکنیک های طراحی شده برای نزدیک شدن به یک موقعیت آزارنده و از نظرروانی درگیر شدن در آن موقعیت تا امکان خوگیری و انقراض آن موقعیت خاص فراهم شود.

4)بازسازی شناختی؛ مجموعه تکنیک های طراحی شده برای تغییر شناخت های اساسی در مورد خود و دیگران (هيمبرگ، 2001؛ جاستر[13] و هيمبرگ، 1998).

تغییرات متعدد CBT  برای هراس اجتماعی مورد آزمایش قرار گرفته اند، برای مثال درمان عقلانی عاطفی[14] (RET) (الیس ،1962)، آموزش مدیریت اضطراب[15] (AMT) (ساین[16] و ریچاردسون[17] ،1971)، آموزش خودآموزی[18] (SIT) (میشنبام[19] ،1975)، آموزش مهارت های اجتماعی[20] (SST) (استراوینسکی[21] و دیگران ،1982)، تمدد اعصاب کاربردی[22] (AR) (اوست و همكاران، 1981) و درمان شناختی (بک و امری ،1985) مخصوصا به عنوان یک درمان گروهی برای هراس اجتماعی توسط هیمبرگ و همکارانش توسعه یافت (هیمبرگ و بارلو، 1991).

روش درمانی اخیر، درمان فردی شناختی[23] است (ICT) که توسط کلارک و همکارانش توسعه یافت. بیشتر درمان های شناختی رفتاری در قالب یک گروه درماني هفتگی ارائه شده که معمولا بین 12 تا 16 هفته طول می­کشند.

 

2-16-2-1: درمان شناختی رفتاری گروهی[24] (CBGT)

این درمان به طور بسیار گسترده ای مورد مطالعه قرار گرفته است. درمان شناختی رفتاری گروهی، نوعی روش درمان جامع است که توسط هیمبرگ و همکارانش توسعه یافته است و یکی ازبزرگترین برنامه های درمانی انجام شده است، درسطح وسیعی انجام شده، ازنظرتجربی مورد تایید بوده و به عنوان درمانی استاندارد برای هراس اجتماعی تلقی شده است. این برنامه درمان در 12 هفته وطی جلسات گروهی 2 ساعته و توسط دو درمانگر هدایت می شود. شامل؛ 1)ارائه شرحی از درمان شناختی رفتاری در مورد هراس اجتماعی 2)تمرین های ساختاری برای آموزش بیماران به عنوان پیش شرط مهارت های بازسازی شناختی 3)نمایش موقعیت های برانگیزنده اضطراب بیماران در جلسات درمان 4)استفاده ازروش­های بازسازی شناختی به همراه نمایش آن 5)تکالیفی برای نمایش طبیعی درمنزل 6)خود مدیریتی روزمره بازسازی شناختی برای قبل و بعد از تکمیل تکالیف منزل. چندین مطالعه کنترل شده تاثیر(CBGT)  رانشان دادند (هیمبرگ 1993؛ هیمبرگ، 2001؛ هیمبرگ و بارلو 1991؛ هیمبرگ وهمکاران، چاپ اول 1990؛ هیمبرگ و جاستر 1994؛ هیمبرگ و همکاران، چاپ دوم 1993). مخصوصا یافته دلگرم کننده این است که نتایج درمان تا 5 سال حفظ می شوند. مطالعات پیگیری دراز مدت ندارند. معمولا حفظ نتیجه درمان تا 3-6 ماه ارزیابی شده است. اگرچه مطالعات اخیر نتایج درمان را تا یک سال هم نشان داده اند (مرتبرگ، 2006).

 

2-16-2-2: شکل های دیگر CBT:

مثالی دیگر از یک مدل گروهی، درمان گروهی متمرکز بر زمان است که توسط اندروز[25] و همکارنش توسعه یافته است (اندروز و همکاران، 1994) که عبارتند از یک دوره سه هفته ای شامل 80 ساعت درمان و یک­سری مداخلات رفتاری اساسی: 1)آموزش در مورد اضطراب و هراس اجتماعی 2)کنترل تنفس و نفس نفس زدن 3)آموزش تمدد اعصاب 4)بازسازی شناختی (افکارمنطقی در مقابل افکار غیر منطقی) 5)نمایش مدرج[26] (خوگیری منطقی)  6)آموزش عزت نفس. در یک کلینیک ویژه وابسته به بیمارستان، این نوع برنامه در قالب برنامه روزانه ارائه شد و تاثیرات آن طی یک مطالعه کنترل نشده گزارش گردید (هانت[27] و اندروز، 1998). شکل متمرکز، نمایشی متمرکز تر وطولانی تر را ارائه می دهد که تصور می شود در غلبه بر ترس اجتناب، نسبت به درمان هفتگی موثرتر است. نوع محدودیت زمانی (41 ساعته) این مدل در کلینیکی روانپزشکی در کانگالو[28] سوئد به کار گرفته شد (دست نوشته های چاپ نشده جانسون[29]، 1995).

مطالعات مقدماتی درمان گروهی شناختی رفتاری هیمبرگ درنسخه کوتاه مدت 6 هفته ای نتایجی برابر با درمان قبلی که 12 هفته به طول انجامید، نشان داد (هربرت[30] و همکاران، 2002). به علاوه هربرت و همکاران، مدل هیمبرگ سازگار با درمان فوری را به جای 12 هفته به 18هفته افزایش دادند، اما نتایج مثبتی به دلیل بسط زمانی ایجاد شده مشاهده نشد و پیشنهاد شد که این چنین بسطی ممکن است در حقیقت منجر به افزایش احتمال پایان نابهنگام شود (هربرت و همکاران، 2004).

پیشرفت های اخیر برنامه های خود یاری ارائه شده توسط اینترنت خاطر نشان ساخت که احتمالا این برنامه ها درآینده مکمل برنامه های مدیریتی درمانگر خواهند بود. دراین زمان، مطالعه ای آزاد و مطالعه کنترل شده تصادفی درمورد خود یاری ومبتنی بر اینترنت با حداقل پشتیبانی درمانگر انجام شد که بعد از 9 هفته درمان، نتایج معتبری را در بر داشت و فواید آن بعد از درمان حفظ شد (اندرسون[31] و همکاران، 2008،  کارلبرینگ[32] و همکاران، 2006).

 

2-16-2-3: درمان فردي شناختي (ICT)

آخرین پیشرفت، برنامه درمانی فردي شناختي است که به وسیله کلارک و همکاران توسعه یافت. این برنامه بر اساس مدل شناختی کلارک و ولز (1995) (صفحه 18) درمورد هراس اجتماعی است (کلارک و ولز، 1995) که عمدتا بر حفظ کننده های هراس اجتماعی متمرکز است و تلاش می کند تا شرح دهد چرا افراد مبتلا به هراس اجتماعی قادر به برقراری ارتباطات طبیعی درتعاملات روزمره با دیگران نیستند. اگر چه نمایش موقعیت های آزاردهنده و احساسات روش کلیدی در درمان فردی شناختی است، به طورمتفاوت در رویکردهای رفتاری سنتی استفاده شده است. به جای انجام وظایف تکراری در نمایش، اين تکالیف به این مسئله می پردازد که چگونه شخص یک موقعیت اجتماعی را خطرناک پبش بینی می کند. یک مدل تغییر شناخت شامل؛ 1)تهیه یک نسخه شخصی شده از مدل، با بهره گرفتن از افکار، تصورات، نشانه های اضطراب، رفتارهای ایمن و راهبردهای توجه 2)آزمایشات از طریق امتحان رفتارهای امن 3)بازخورد تصویری برای تغییر تصورات نادرست بیمار از خود 4)تغییر کانون توجه 5)آزمایشات رفتاری برای افزایش عدم تائید عقیده 6)پردازش پیش بینی کننده حیرت آور و پس رویدادی منفی شناخته شده و تغییر یافته 7) فرض­های غیر عادی شناسایی شده و تغییر یافته بوسیله آزمایشات رفتاری و تکنیک های بازسازی شناختیICT  معمولا در یک دوره 16 جلسه ای هفتگی انجام می شود )کلارک، 1999).

کلارک و همکارانش اخیرا گزارش کردند که برنامه درمان شناختی فردی  ICT به تاثیرات عمده قبل و بعد از درمان بیان شده در مطالعات مربوط استICT  نسبت به فلوکستین به اضافه خود افشایی و پلاسیبو به اضافه خود افشایی، برتر تشخیص داده شده است (کلارک و همکاران، 2003). یک نسخه گروهی مدل )استنجیر[33] و همکاران، 2003) و نمایش به اضافه تمدد اعصاب بکار گرفته شده (کلارک و همکاران، دردست چاپ، 2005) هنگامی که نسخه تغییر یافته ای ازمدل CT برای درمان گروهی هفتگی مناسب تشخیص داده شد و مورد استفاده قرار گرفت، (استنجیر و همکاران) میزان تاثیر مناسب را ارزیابی کردند و نتیجه گیری شد که این نتایج مربوط به تاثیرات منفی در افزایش اجتناب درونی مربوط به استفاده از مدل به شکل گروهی است (استنجیر و همکاران، 2003).

 

2-16-3: سایکودینامیک وروان درمانی میان فردی

کانون درمان سایکودینامیک[34] درهراس اجتماعی معمولابه شناسایی شرم، خشم، حادثه، و اندوه حل نشده درسبب شناسی مربوط است (زرب[35]، 1994). کنیجینک[36] و همکارانش تاثیرات درمان گروهی سایکودینامیک را مبتنی بر فرضیات افکار ناهوشیار و تعارضات مربوط به نشانه ها، را بررسی کردند. بنابراین، هدف درمان ساخت ستیزهای آگاهانه از طریق تفاسیر درمانگر بوده است تا بدین وسیله تغییرات روان شناختی و مکانیسم های رفاهی خود شناختی را فراهم آورد.

مطالعه­ یک آزمایش تصادفی یک سر کور در مورد درمان گروهی سایکودینامیک (شامل 12 جلسه هفتگی و گروه کنترل پلاسیبو)، نشان داد که هر دو گروه تغییرات درمانی مهمی را نشان دادند. اگر چه گروه سایکودینامیک نسبت به گروه پلاسیبو برتر بود (کینیجیک و همکاران، 2004).

روان درمانی بین فردی در ابتدا یک برنامه تحقیقی مبتنی بر مقررات بود که برای درمان افسردگی توسعه یافت و سپس جهت درمان چندین اختلال  روانی تغییر داده شد (ویسمن[37]، 1997). نتایج یک مطالعه خاتمه نیافته، شامل 9 بیمار که 14 هفته روان درمانی بین فردی دریافت کردند اثبات کرد که کارایی ارزیابی بالینی همچون ارزیابی خود بیماران است (لیپسيتز[38] وهمکاران، 1999).

البته انجام مطالعات کنترل شده برای ارزیابی اثر بخشی این روش­ها در درمان هراس اجتماعی لازم است.

از اين بين، درمان­هاي رفتاري و شناختي-رفتاري (CBT) بيش از ساير درمان­هاي روان­شناختي براي كاهش نشانه­هاي SAD به كار برده شده و بررسي گرديده است (فسك، و چمبلس، 1995؛ تايلور، 1996؛ گلد و همكاران، 1997؛ رودباغ و همكاران، 2004). درمان شناختی-رفتاری (CBT)، چه در قالب انفرادی (CBIT) و چه در قالب گروهی (CBGT) آثار اثبات­شده­ی مناسبی را هم در گستره های پژوهشی و هم در شرایط بالینی معمول و واقعی داشته است (کلارک و همکاران، 2006؛ مک اووی، 2007).

البته لازم به ذكر است كه درمان­هاي پيشنهادي در اين حوزه، از روش­هاي متفاوتي استفاده مي­نمايند كه البته واضح نيست كداميك از آنها، در كسب نتايج مفيد و معتبر، تاثيرگذارند. اکثر راهنماهای درمانی مربوط به هراس اجتماعی که بر رويکرد شناختی- رفتاری مبتنی هستند، به طور معمول ترکيبی از مواجهه و بازسازی شناختی را به عنوان مؤلفه­های اصلی درمان استفاده کرده­اند (هافمن[48]، 2007).

علي­رغم اينكه درمان­هاي شناختي رفتاري نشان داده­اند كه در کاهش اضطراب اجتماعي كارآمد هستند (مك مانوس[49] و همكاران، 2009)، اما ميزان بهبود 40 تا 50 درصدي افرادي كه از اضطراب اجتماعي رنج مي­برند در حد مطلوب نيست (هافمن و بوگلز[50]، 2006؛ ماروم[51] و همكاران، 2009) و تعداد زيادي از افراد بعد از پايان درمان به وضعيت عملكرد مطلوب دست نمي­يابند (ماروم و همكاران، 2009؛ ماتيك[52] و پترز[53]، 1988). پس با وجود كارآمدي درمان­هاي شناختي رفتاري در بهبود اضطراب اجتماعي، هنوز باید منتظر پیشرفت­های بعدی بود (مك مانوس و همكاران، 2009). سئوال اساسی که هماره در پژوهش­های مربوط به مداخلات روان درمانی مطرح می­شود، اين است که “چه درمان هايي، برای چه کسانی و تحت چه شرايطی مؤثر است؟” (پائول[54]، 1967). پاسخ به اين سئوال نياز به درک عناصر فعال يا مکانيزم های عملی دارد که مداخلات مورد نظر را تحت تاثیر قرار می دهند، مداخله­هایی که البته دارای حمایت تجربی نیز هستند (مسکوویچ[55] و همکاران، 2005). بنابراین، مي­توان اظهار داشت كه علاوه بر توجه به کلیت درمان­های مطرح و یافتن حمایت­های تجربی برای آنها ،دستیابی به محدوديت­هاي درمان شناختي رفتاري، نیاز به گسترش پژوهش­هاي زيادي را روي عناصر تشكيل­دهنده­ي درمان بوجود آورده است (وودي[56] و آدسكي[57]، 2002) تا الگوهای درمان در عین اینکه مولفه­هاي كارآمد خود را حفظ می­ کنند ، در عین حال به سوی حذف شيوه­هاي غيرضروري حرکت کنند (آدركا[58]، 2009؛ مك مانوس و همكاران، 2009).

باید توجه کرد که توجه به عناصر متعدد درمان، از سوی دیگر متوجه نگاه تازه به مولفه­های آسیب­شناختی اضطراب اجتماعی نیز می­باشد. در همين راستا، عناصر شناختي SAD، اخيرا توجه فزاينده­اي را به خود جلب كرده است (بانل[59] و همكاران، 2013). بطور مثال، سوگیری توجه به سمت تهدید اجتماعی یکی از مکانیزم­های مهمی است که تصور می­شود باعث حفظ اضطراب اجتماعی می­شود (بوگلز و مانسل[60]، 2004؛ راپی و هیمبرگ، 1997). این سوگیری دلالت بر این دارد که افراد مبتلا به هراس اجتماعی، به طور منظم، توجه تسهیل­شده به سمت تهدید اجتماعی یا مشکلاتی در رهایی از تهدید نشان می­ دهند، که این موضوع در مطالعات متعددی مورد حمایت قرار گرفته است (امیر[61] و همکاران، 2003؛ آسموندسون[62] و استین، 1994؛ مگ و همکاران، 2004؛ استیونز[63] و همکاران، 2009). در واقع، بر طبق نظریه­ های شناختی، افراد اضطرابی، توجه خود را به سمت محرک­های تهدیدکننده­ی مربوط به نگرانی­های خاص­ خود معطوف می­ کنند (بک[64] و همکاران، 1985؛ آیزنک[65]، 1997؛ مگ[66]، و بردلی[67]، 1998؛ راپی و هیمبرگ، 1997؛ ویلیامز[68] و همکاران،1997). چنین استدلال شده است که این سوگیری توجه، بر جنبه­های سبب­شناسی و نگهداری اختلالات اضطرابی، به ویژه SAD موثر است (بانل و همکاران، 2013).

اگر سوگیری­های توجهی به سمت تهدید، مسبب ایجاد اختلالات اضطرابی یا لااقل کمک به حفظ آنها باشد، درمان نیز باید متوجه این سوگیری­ها باشد (کوارت[69] و اولندیک[70]،2011). هرچند، یکی از اهداف اولیه­ی CBT کاهش یا حذف این سوگیری­های شناختی مرتبط با اضطراب است اما غالبا، این هدف توسط تکنیک­های بازسازی شناختی انجام می­شود که شامل شناسایی و ثبت شناختارهای ناسازگارانه، و نیز چالش با این شناختارها با بهره گرفتن از شواهد مخالف و شناختارهای دقیق­تر می­شود (بارلو، 2001؛ پرینز[71]، و اولندیک، 2003). اگرچه این تکنیک­ها به درمان اضطراب کمک می­ کند، برخی استدلال می­ کنند که آنها برای نشانه­گرفتن سوگیری­های توجهی کافی نیستند (پاپاجورجیو[72] و ولز[73]، 1998). با توجه به مطالب مورد اشاره، سوگیری توجه یکی از مولفه­های درمان­های رفتاری شناختی است  که در عین اینکه، در چارچوب الگوهای درمانی مورد بررسی قرار گرفته، در عین حال به شکل مستقل نیز مورد وارسی بوده است.

 

2-17: تکنیک آموزش توجه (ATT)

اخیرا، تکنیک آموزش توجه[74] (ATT)  به عنوان تکنیکی تازه، کوشیده است هدف اساسی خود را مستقیما متوجه بازسازی سوگیری­های توجهی در مبتلایان به اضطراب کند (بار-هیم[75]، 2010؛ مهلمان[76]، 2004). هدف چنین آموزشی، این است که فرد یاد بگیرد تا توجه خود را از محرک­های مرتبط با اضطراب در محیط، به سوی محرک­های خنثی هدایت کند (کوارت و اولندیک،2011). ATT، با آموزش شرکت­کنندگان در این جهت که توجه­شان را به دور از  نشانه­ های تهدیدکننده و به سمت نشانه­ های خنثی برگردانند، به اصلاح سوگیری­های توجهی کمک می­ کند و در نتیجه نشانه­ های اضطرابی را کاهش می­دهد (هاکاماتا[77] و همکاران، 2010؛ هالیون[78] و روسیو[79]، 2011؛ وون آئور[80] و همکاران، 2011). ATT در گروه­های مختلفی از بزرگسالان اضطرابی با موفقیت اجرا شده است (کوارت و اولندیک،2011).  اگرچه، تفاوت­های روش­شناختی در بین مطالعات وجود دارد (بطور مثال تعداد جلسات آموزشی و طول جلسات)، اما برخی راهبردهای اساسی در بین همه­ی پروتکل­های ATT مشترک است (مهلمان، 2004). معمولا، جلسات کوتاه است (10-30 دقیقه) و شامل تکالیف آزمایشی می­شود که با محرک­های خنثی به عنوان هدف و محرک­های مرتبط با اضطراب به عنوان منحرف­کننده­ حواس طراحی شده است (کوارت و اولندیک،2011).

بیشتر مطالعات متمرکز بر ATT از یک الگوی اصلاح­شده­یdot probe  (مک­لوئد[81]، متیوز[82] و تتا[83]، 1986) استفاده می­ کنند، که یک تکلیف مبتنی بر رایانه است که اساساً برای ارزیابی سوگیری ایجاد شده است (نئوبار[84] و همکاران، 2013). به طور خلاصه، این برنامه شامل ارائه­ای کوتاه (معمولا 500 میلی ثانیه) از دو محرک (بطور مثال کلمات یا تصاویر خنثی/تهدیدکننده) است. پس از ناپدیدشدن محرک، یک نقطه (به عنوان یک کاوشگر) جای یکی از محرک­ها ظاهر می­شود. از نظر مفهومی، اگر یک آزمودنی زمانی که کاوشگر جای نوع خاصی از محرک­ها ظاهر می­شود، با سرعت و دقت بیشتری حضور کاوشگر را بازشناسی کند، برای توجه به آن نوع خاص از محرک­ها سوگیری دارد (مثلا تصویر یک چهره­ی از نظر اجتماعی تهدیدکننده) (بانل و همکاران، 2013). بر مبنای استفاده از این الگو، در نمونه­های مضطرب اجتماعی، سوگیری­های توجهی به سمت واژه­های از نظر اجتماعی تهدیدکننده (امیر و همکاران، 2003؛ آسموندسون و استین، 1994؛ اونونای[85] و همکاران، 2007) و سپس تصویر چهره­های از نظر اجتماعی تهدیدکننده (مگ و بردلی، 2002؛ مگ و همکاران، 2004؛ پیشیار[86] و همکاران، 2004؛ اسپوساری[87] و راپی، 2007) مشاهده شده است. همانطور که ذکر شد، نسخه­ی اصلی تکلیف dot-probe در ابتدا برای ارزیابی سوگیری طراحی شده است، بنابراین کاوشگر با فراوانی یکسان، جایگزین محرک­های خنثی و تهدیدکننده می­شود. با تغییر ارتباط میان مکان کاوشگر و محرک­های تهدیدکننده، تکلیف dot-probe می ­تواند برای اصلاح توجه نیز بکار گرفته شود (سایر[88] و هافمن، 2012). در تکنیک ATT، محققان تکلیف اصلی را به این صورت تغییر می­ دهند که کاوشگر تقریباً همیشه جایگزین محرک­های خنثی بشود، درنتیجه توجه افراد به سمت محرک­های غیرتهدیدکننده جهت­دهی می­شود (هرن[89] و همکاران، 2012).

2-17-1: پیشینة پژوهشی ATT

سوگیری توجهی، گرایش به توجه انتخابی به محرک­های مرتبط با اختلال است، که در سبب­شناسی و حفظ آسیب­های روانشناختی موثر است (هنریچز[90] و هافمن، 2001؛ هافمن، 2007؛ راپی و هیمبرگ، 1997؛ ویلیامز و همکاران، 1997). سوگیری توجهی به سمت تهدید اجتماعی مکانیزم مهمی است که تصور می­شود باعث حفظ اضطراب اجتماعی می­شود (بوگلز و مانسل، 2004؛ راپی و هیمبرگ، 1997). درنتیجه، راهبردهای آموزشی­ای به وجود آمده­اند که توجه سوگیرانه را در افراد مبتلا به SAD تغییر دهند و بررسی این راهبردها با نتایج امیدوارکننده­ای همراه بوده است (نئوبار و همکاران، 2013).

مطالعات زیادی اثربخشی برنامه­ی ATT را در کاهش اضطراب افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی بررسی کرده­اند. بطور مثال، لی[91] و همکاران (2008) مشاهده کرده­اند که در مقایسه با گروه کنترل، 7 روز آموزش توجه به سمت چهره­های مثبت، سوگیری توجه به سمت چهره­های منفی و ترس خودگزارشی از تعاملات اجتماعی را در افراد مبتلا به هراس اجتماعی کاهش داده است. همچنین، امیر و همکاران (2008) افراد مبتلا به هراس اجتماعی را که یک آموزش توجه تک­جلسه­ای به سمت چهره­های خنثی را کامل کردند با آنهایی که یک تکلیف کنترل را که در آن هیچ ارتباطی بین کاوشگر و نشانه­ها نبود، کامل کرده بودند، مقایسه کردند. افرادی که تحت برنامه­ی آموزش توجه بودند، نسبت به آنهایی که تکلیف کنترل را کامل کردند، کاهش اضطراب را در پاسخ به یک سخنرانی فی­البداهه گزارش کردند. در ایران نیز، تکنیک آموزش توجه در مطالعات معدودی مورد استفاده قرار گرفته است و تاثیر آن در کاهش اضطراب افراد مبتلا به بیماری قلبی (هاشم­زاده و همکاران، 1390) و بهبود عملکرد کودکان مبتلا به اختلال یادگیری[92] (LD) (عابدی و همکاران، 1391) به اثبات رسیده است. اما اثربخشی آن برروی اختلال اضطراب اجتماعی هنوز در ایران مورد بررسی قرار نگرفته است.

تا امروز، 4 مطالعه اثربخشی ATT را در افراد دارای تشخیص SAD در آزمایشگاه بررسی کرده­اند (امیر و همکاران، 2009؛ هرن و همکاران، 2011؛ هرن و همکاران، 2012؛ اسمیت[93] و همکاران، 2009). در مطالعه­ اسمیت و همکاران (2009)، شرکت­کنندگان بصورت تصادفی در دو گروه ATT و کنترل قرار گرفتند. هر دو گروه 8 جلسه­ی 15 دقیقه­ای مبتنی بر الگوی اصلاح­شده­ی dot probe را بصورت دوبار در هفته تکمیل کردند. در گروه آموزشی (ATT) افراد آموزش می­دیدند که توجهشان را از چهره­های ناخوشایند دور کنند و به سمت چهره­های خنثی برگردانند، در حالی که هیچ دستکاری توجهی در گروه کنترل وجود نداشت. شرکت کنندگان گروه ATT در مقایسه با گروه کنترل، یک هفته و چهار ماه پس از آموزش، کاهش معناداری را در نشانه­ های اضطراب اجتماعی نشان دادند. همچنین آنها با احتمال بیشتری فاقد ملاک­های تشخیصی SAD در ارزیابی پس از درمان (28% در مقابل 89%) و پیگیری (25% در مقابل 64%) بودند.

نئوبار و همکاران ( 2013) اشاره می­ کنند که بر اساس اطلاعات ما، سه کوشش دیگر برای تکمیل این یافته­ها وجود داردکه بدان­ها اشاره می­کنیم. امیر و همکاران (2009) نتایج چشمگیر مشابهی را در گروهی از افراد مبتلا به هراس اجتماعی به دست آوردند. علاوه بر کار اسمیت و همکاران (2009)، آنها تأثیر آموزش بر روی یک مقیاس مستقل سوگیری توجه، به نام تکلیف پونسر[94] (پونسر، 1980) را نیز مورد ارزیابی قرار دادند. در اینجا نیز، آموزش منجر به برگرداندن توجه از تهدید اجتماعی در گروه ATT شد. و نهایتاً تحلیل­ها نشان دادند که تغییر در سوگیری توجه پس از درمان نسبت به قبل از درمان، با تغییر در نشانه­ های بالینی اضطراب اجتماعی مرتبط است که دلالت بر این دارد که این می ­تواند یکی از مکانیزم­های زیربنایی کاهش نشانه­ های مشاهده­شده باشد.

در یک طرح تا اندازه­ای متفاوت، هرن و همکاران (2012) نیز حمایت­هایی را در جهت اثربخشی ATT با بهره گرفتن از مقیاس­های خودگزارشی، رفتاری و فیزیولوژیکی اضطراب به دست آوردند. نویسندگان از یک تکلیف تشخیص کاوشگر مبتنی بر الگوی dot probe در 4 جلسه استفاده کردند که در هر جلسه آزمون­های بیشتری نسبت به سه مطالعه­ای که دارای 8 جلسه بودند، مورد استفاده قرار گرفت. 57 فرد مبتلا به اضطراب اجتماعی به صورت تصادفی در سه گروه قرار گرفتند و برای توجه به چهره­های مثبت، تهدیدکننده یا هر دو نوع آموزش دیدند. افرادی که برای توجه به محرک­های مثبت آموزش دیده بودند، در مقایسه با دو گروه دیگر، نه تنها بر اساس مقیاس­های خودگزارشی، بلکه بر اساس مقیاس­های رفتاری و فیزیولوژیکی اضطراب اجتماعی نیز به طرز معناداری بهبود یافتند. همچنین آنها کاهش بیشتری را در سوگیری توجه نسبت به دو گروه دیگر نشان دادند. این نتایج امیدوارکننده­ نشان می­دهد که آموزش توجه به سمت محرک­های غیرتهدیدکننده می ­تواند منجر به تغییر در هر سه سیستم پاسخ هیجانی (رفتاری، شناختی، فیزیولوژیکی) بشود. بر خلاف کلامپ[95] و امیر (2009) که به این نتیجه رسیده بودند که هر دو نوع آموزش به سمت تهدید و به دور از تهدید منجر به کاهش اضطراب در پاسخ به یک سخنرانی در نمونه­ای از افراد مضطرب اجتماعی می­شود، هرن و همکاران (2012) شواهدی یافتند مبنی بر اینکه جهت­گیری آموزش توجه می ­تواند تعیین­کننده باشد، هرچند هیچ مصاحبه­ی بالینی­ای برای ارزیابی پیامد استفاده نشد و شرکت­کنندگان فقط دو هفته پس از درمان مورد پیگیری قرار گرفتند.

همچنین هرن و همکاران (2011) اثربخشی و مکانیزم­های تغییر زیربنای ATT یک جلسه­ای را برای اضطراب اجتماعی مورد بررسی قرار داده­اند. محققان به این نتیجه رسیدند که به نظر می­رسد آموزش برگرداندن توجه از تهدید اجتماعی (بطور مثال چهره­های ناخوشایند) مکانیزم اصلی در ATT باشد که نقطه­ی مقابل آموزش توجه به محرک­های غیرتهدیدکننده است. برای تعیین اثربخشی، پاسخ­های خودگزارشی و رفتاری به یک تکلیف سخنرانی در حضور یک عامل اضطراب­زای اجتماعی مورد بررسی قرار گرفتند. نتایج نشان داد که شرکت­کنندگانی که به وسیله­ی یک تکلیف کاوش، آموزش دیده بودند که توجهشان را از تهدید اجتماعی برگردانند، در مقایسه با گروه کنترل و افرادی که آموزش دیده بودند توجهشان را به سمت نشانه­ های غیرتهدیدکننده معطوف کنند، نشانه­ های اضطرابی رفتاری و خودگزارشی کمتری را نشان دادند. البته این مطالعه نیز فقط تغییر در نشانه­ های خودگزارشی را ارزیابی کرده است و شامل ارزیابی پیگیری نبوده است.

4psychotropic

5Oberlander E.L.

1Emmelkamp P.M.

2Mattick R.P.

1Hope D.A.

2Mortberg E.

3Individual Cognitive Therapy

4Cognitive Bihaivior Therapy

5Time-Concentrated

6Extended treatment

7Self-Help

8Cognitive Behavioural Therapy

1Juster H.R.

2Rational Emotional Therapy

3Anxiety Management Training

4Suinn R.M.

5Richardson F.

6Self-Instructional Training

7Meichenbaum D.

8Social Skills Training

9Stravynski A.

10Applied Relaxation

11Individual Cognitive Therapy

12Cognitive Behavioural Group Therapy

1Andrews G.

2Graded Exposure

3Hunt C.

4Kungalv

5Jonsson J.E.

1Herbert J.D.

2Andersso G.

3Carlbring P.

1Stangier U. پایان نامه

2Psychodynamic Therapy

3Zerbe K.J.

4Knijnik D.Z.

5Weissman M.M.

1Lipsitz J.D.

[39]Feske, U

[40]Chambless, D. L

[41]Taylor, S.

[42]Gould, R. A

[43]Rodebaugh, T. L

[44] Individually

[45] Group

[46]Clark, D. M

[47]McEvoy, P. M.

[48]Hofmann, S. G.

[49]McManus, F

[50]Bögels, S. M

[51]Marom, S.

[52]Mattick, R. P

[53]Peters, L

[54] Paul, G. L

[55] Moscovitch D.A

[56] Woody, S. R

[57] Adessky, R. S

[58] Aderka, I. M

[59]Bunnell B.E.

[60] Mansell, W

[61] Amir, N

[62] Asmundson, G. J. G

[63] Stevens, S.

[64] Beck, A. T

[65] Eysenck, M.

[66] Mogg, K.

[67] Bradley, B. P.

[68] Williams, J. M. G.

[69]CowartM.J.W.

[70] Ollendick T.H

[71] Prins, P.

[72] Papageorgiou, C.,

[73]Wells, A.

[74] Attention Training

[75]Bar-Haim, Y.

[76] Mohlman, J.

[77] Hakamata, Y

[78] Hallion, L. S

[79] Ruscio, A. M

[80]von Auer, M

[81] MacLeod, C

[82]Mathews, A.

[83] Tata, P.

[84] NeubauerK.

[85] Ononaiye, M. S. P.

[86] Pishyar, R.

[87] Sposari, J. A.

[88]Sawyer A.T.

[89]Heeren, A.

[90]Heinrichs, N.

[91] Li, S.W.

[92] Learning Disorder

[93] Schmidt, N. B.

[94]Posner, M. I.

[95]Klumpp, H.